دانشگاه روز دوم مهر شروع میشد. من از اینکه روز اول مهر برای ما تعطیل بود و می توانستیم در شروع سال تحصیلی مدارس، شور و شوق بچه های کوچک دبستانی با روپوشهای نو و روبانهای سفید و قیافههای شاد درعین حال نگرانشان را ببینیم خوشحال بودم.
روز دوم مهر ۱۳۵۲ من هم با یک بلوز و دامن به دانشکده رفتم. برایم جالب بود که دیگر روپوشی در کار نیست. انگار این نمودی بود از استقلال شخصیتی دانشجو. مراحل ثبت نام و گرفتن کارت دانشجویی آسان بود . در اولین روز دانشگاه متوجه شدم که ازکلاس ۳۵ نفرهی رشته ی مهندسی شیمی، که رشتهی من بود، ۱۱ نفر دختر هستند. بر عکس رشته های دیگر مثل برق ۳ نفر، مکانیک ۲ نفر ، ساختمان ۲ نفر ، معدن یک نفر و متالورژی صفر نفر . ظاهرا اغلب مثل من فکر می کردند در رشته ی شیمی امکان کار دختران بیشتر است.
اولین کسی که از کلاسمان حین ثبت نام و گرفتن کارت دانشجویی با او آشنا شدم یکی از همکلاسیهای پسرم بود. پسر کوچک اندامی که با لبخندی فراخ و نگاه و لحنی کمی عاقل اندر سفیه در مورد رشته ام پرسید و اطلاعاتی در مورد دانشکده داد که یادم نیست. و البته نمی دانستم که او یکی از معدود همکلاسیهایی است که برای صحبت با دختران پیش قدم شده است. مشخصهای که کمتر خواهیم دید.
جالب بود که در شروع ارتباطات با همکلاسها با عاطفه بیشتر دوست شدم. دختری مذهبی با روسری مدل جدید که با جلو کشیدن بخش پیشانی، موهای بالای پیشانی بلندش را کاملا می پوشاند و بقول آن روزها تونیکی هم روی شلوار داشت که هرچند وقت یکبار بلندتر می شد. دختری بود سفید رو و زیبا با لبخندی شیرین و مهربان. با هم به کلاس میرفتیم و کنار هم مینشستیم و با هم به تریا و سرسرا و حیاط سرمیزدیم. خیلی زود در دوران دانشجویی ازدواج کرد و بعد از آن چادر سر کرد و بچه دار شد و حضورش به مرور کمتر شد و با جدا شدن کلاسهامان خیلی بینمان فاصله افتاد . بعدها فهمیدم که همسرش که وزیر شده بود شهید شد و از او چهار فرزند دارد و خودش دبیر فیزیک در دبیرستان شده و حتما الان بازنشسته.
از ۱۱ نفر دختران کلاسمان دو نفر روسری به سر داشتند. نفر دوم منیر بود که راه منزلمان یکی بود و گاهی تا خیابان شاه و بعد اتوبوس بهارستان همراه میشدیم. روسری منیر کاملا سنتی بود. درواقع منیر چادری بود و چادرش را جلو دانشگاه برمی داشت و با روسری و بلوز و دامن یا بلوز و شلوار در کلاسها حاضر میشد.
در دانشکده فنی هر سال حدود ۲۵۰ دانشجو در ۶ رشته پذیرفته میشدند که دخترها بین ۵ تا ۲۰ نفر بودند. در دوران تحصیل ما در کل دانشکده از میان حدود ۱۰۰۰تا ۱۲۰۰ دانشجود تنها ۶۰ تا ۷۰ نفرشان دختر بودند. این مسئله خود بخود اثرات زیادی در محیط دانشکده داشت.
من که از محیط ارمنی به فضای دانشکده وارد شده بودم به مرور درمی یافتم که وارد محیطی نسبتا سنتی شدهام. آن دوره دورهی مینی ژوپ پوشی بود و حتی خانمهای مسن ارمنی هم با وجود زانوهای از شکل افتادهشان دامن بالای زانو می پوشیدند. من چون پاهای لاغری نداشتم اغلب همراه دامن کوتاه جوراب تیره می پوشیدم ، و جالب این که گاهی منیر هم با روسری همینطور می پوشید و تعداد دیگری هم بودند که در روزهای اول دامن کوتاه می پوشیدند، هرچند اغلب دختران شلوارپوش بودند. یادم نمی آید در این مورد هیچ صحبتی شده باشد ولی خیلی زود متوجه شدیم که دامن کوتاه مناسب جو دانشکده نیست. و چقدر خوشحال شدم که همان موقع دامن میدی یا پایین زانو مد شد. بلافاصله چند دامن میدی دوختم و از شر دامنهای کوتاهم خلاص شدم .
برای من دانشکده با محیط پسرهای اغلب شهرستانیش، که لهجه های مختلف شهرستانی داشتند و لباسهای خارج از مد مثل شلوار دمپا تنگ، برعکس مد دمپا گشاد، می پوشیدند و مویشان اغلب کوتاه پسرانه بود، بسیار جذاب بود. اما کم کم متوجه شدم که صحبت کردن با پسرها هم چندان مورد پذیرش واقع نمی شود و آنها در دانشکده سعی می کنند سریع از شر صحبت کردن با ما خلاص شوند.
ما دخترها خیلی زود با جو فرهنگی مسلط بر دانشکده آشنا می شدیم. دخترهای سال بالایی واسط ما برای دریافت عکس العملهای جو به رفتارهایمان بودند.
فضای دانشکده از چند بخش تشکیل می شد که هرکدام جذابتیهای خودش را داشت .
سردر زیبای دانشکده و فضای سبز روبرویش با سکوهای سنگی دو طرف خیابان فضایی بود که بیشتر وقتها بعد از کلاس در ساعات استراحت روی آنها می نشستیم ، گپ میزدیم و عبور و مرور دانشجوها را تماشا می کردیم. ساختمان سه طبقه بتونی دانشکده به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم میشد و آمفی تئآتر گِردی در بخش غربی داشت. کلاسها و آزمایشگاه ها در طبقات مختلف آن قرار داشتند که ما بدو بدو یا با تاخیر خودمان را بهشان می رساندیم و با فاصله یک یا دو صندلی خالی از پسرها می نشستیم. گه گاه نیز بدون اجازه گرفتن از وسط درس کلاس را ترک میکردیم. کلا اجازه گرفتن برای ورود و خروج از کلاسها مرسوم نبود . این هم یکی از مواردی بود که انگار نمودی از تفاوت نسبت به مدرسه و استقلال دانشجو بود . کلاسها همگی با شماره مشخص می شدند. حتی دستشوییها شماره داشتند و با مزه بود که با هم که صحبت می کردیم برای رفتن به دستشویی به شماره اطاقش ارجاع می دادیم. اطاق استادها در طبقه سوم قرار داشت، که کلا کمتر مراجعه می کردیم بجز برای اعتراض که توضیح خواهم داد.
تریای دانشکده یکی از جذابیتهای پرخاطرهی دانشکده بود. تریا خارح از ساختمان دانشکده در طبقهی اول ساختمان کامپیوتر بود. سالنی کوچک با پیشخوانی که چای و شیرینی و نیمرو و ... در آن فروخته می شد. نیمکتهای پایه بلند دو سمت میزهای کم عرض بلند و دراز شاید ۶ نفره، محل نوشیدن و میل کردن و گپهای کوتاه یا طولانی دانشجوها و دید زدن همکلاسیها و همدانشکده ایها بود، که تقریبا بی سلام و احوال پرسی ما با پسرها و تنها با دیدار نیمه مجازی! آنها صورت میگرفت. مسئول تریا مرد مسن نسبتا تپلی با چهره مهربان و دوست داشتنی با سبیل و موی کم پشت سفید بود به نام آقای توکلی که چایی را در استکانها و نعلبکی های شیشه ای فرانسوی به قیمت هرکدام یک ریال می فروخت و همه با او سلام و احوال پرسی گرمی داشتند. او همیشه با لبخند و با صدای یواش جواب می داد و کمتر او را درحال حرف زدن می دیدی. گزینش نوارهای موسیقی تریا دست دانشجوهای مسئول فعالیتهای فوق برنامه که توسط دانشجویان انتخاب می شدند بود و در دورهی ما تنها موسیقی گلهای رنگارنگ رادیو، به خوانندگی بنان و مرضیه و پوران و ویگن و...، ترانه های مسعودی و آشورپور، موسیقی ترکی بهبودف و اپراهای اذری و به خصوص کوراوغلی و موسیقی کلاسیک و شور امیرف و مشابه اینها پخش می شد. از موسیقی پاپ روز و گوگوش و هایده و داریوش خبری نبود. یادم نمیآید ترانه های فرهاد را در تریا شنیده باشم. در هرصورت موسیقی دلنشینی همیشه در تریا به گوش میرسید که پس از فراغت از درس و کلاس واقعا لذت بخش بود.
سرسرای بزرگ ورودی دانشکده جزو فضاهای مهم دانشکده بود که تجمع ها به مناسبتهای مختلف سیاسی و اعتراضی مثل ۱۶ آذر و غیره در آنجا انجام می شد. این تجمع ها بشکل خاصی اتفاق میافتاد. اول اعلامیه های دست نوشته ی کوچکی در جای جای دانشکده روی ستونها و دیوارها خبر ساعت تجمع در سرسرا و مناسبتش را اعلام می کرد. بعد در ساعت مشخص اگر در کتابخانه یا سرسرا بودیم عده ای صدای «هیسس» برای جلب توجه و سکوت سر می دادند و به شکل گروهی به سمت سرسرا راه میافتادند و کسانی هم که مایل به شرکت بودند با آنها همراه میشدند. در سرسرا همه سرها رو به پایین بود تا حتیالامکان کسی کسی را نبیند. بعد سرها در گریبان شروع میکردند به شعار دادن.
بخش اصلی ساختمان اصلی هم کلاسها بودند که کنار هم در طبقات ساختمان شرقی و دور آمفی تیاتر دانشکده قرار داشتند و کلاسهای واحدهای مختلف درسی در آنها برگذار می شد. کلاسهای دروس عمومی در کلاسهای بزرگ حدود ۱۰۰ تا ۲۰۰ نفره و کلاسهای دروس تخصصی در کلاسهای کوچکتر.
کتابخانه در طبقه پایین روبروی کلاسها، و قرائت خانه که محل نشستن برای کتابخوانی و درسخوانی و خیلی وقتها گپهای دوستانه بود هم در طبقه ی بالای آن قرار داشت.
دو ساختمان مجزا از ساختمان اصلی هم جزو دانشکده بود. یکی در شمال به نام ساختمان کامپیوتر، چون آن زمان کار چند لپ تاپ ساده به یک ساختمان دستگاه نیاز داشت، و دیگری درجنوب به نام ساختمان هیدرولیک.
کلاسهای رسم فنی و تخصصی ساختمان و فروشگاه تعاونی دانشکده که توسط دانشجویان فوق برنامه اداره میشد در ساختمان هیدرولیک قرار داشت. رستوران سلف سرویس دانشکده هم در زیرزمین ساختمان هیدرولیک بود. با ژتونهای مقوایی ۲۰ ریالی یک غذای حسابی به ما میدادند شامل یک نوع آش، یک غدای اصلی که چلو خورش یا خوراک بود و خودمان موقع خرید ژتون انتخاب میکردیم، نوشابه و میوه یا دسر که معمولا برگه میوه خیس شده یا کمپوت بود. خیلی پیش میامد که ژتون نداشتیم و با یک کاسه آش و نان مجانی نیم سیر میشدیم.
سلف سرویس از فضاهای دلچسب دانشکده بود. با ازدحام دانشجویان، برعکس فضای جدی کلی دانشکده، شوخی و خنده و هیاهو همیشه در فضای رستوران پر میشد. شوخی در مورد غذا و ساچمه پلو و غذاهایی که برایمان تازگی داشت مثل رولت گوشت و دیگر ماجراهای آن روز . تماشای دخترها و پسرها ، کنار هم و جدا از هم، راحت و بذله گو و پر از انرژی لذت خوردن غذا را بیشتر میکرد.
خیلی زود با محیط نیمه سیاسی دانشکده آشنا شدم. همان ترم اول هنوز با همکلاسیها چندان آشنا نشده شلوغیهایی در دانشکده پیش آمد. برای ایزوله کردن دانشکده از دانشگاه ورود دانشجویان دانشکده فنی را از درهای اصلی دانشگاه منع کردند و ما تنها اجازه ورود به دانشده از در معروف به شیشه ای که مستقیم از خیابان ۱۶ آذر ( ۲۱ آذر سابق) وارد دانشکده می شد را داشتیم. بعد از مدتی با بالا گرفتن تظاهرات و اعتصاب دانشجویان در مخالفت با انتقال رشته برق به ساختمان جدیدی در امیرآباد همان تونل مستقیم ورود به دانشکده هم مدتی بسته شد و ما روزانه برای خبرگیری و ارتباط با همکلاسیهای دانشکده راهی گَز کردن خیابانهای اطراف دانشگاه میشدیم.
دانشکده فنی بطور سنتی جوی سیاسی داشت . یادمان باشد که چهره های برجسته بسیاری از احزاب سیاسی دهه ۴۰ و ۵۰ مثل جبهه ملی و چریکهای فدایی و مجاهدین و حتی بنیان گذارانشان از دانشجوها یا فارغ التحصیلان همین دانشکده بودند. بگذریم که در همین دانشکده چه به خاطر خفقان دوران شاه که بسیاری الان فراموشش کرده اند و چه دیدگاه های آن موقع نه امکان بحث سیاسی جمعی در دانشکده وجود داشت نه کتابهای مرجع جنبش چپ در دسترس بود .
درهرصورت آن روزها یعنی سالهای اولیه دهه ۵۰ همه چیز به مسائل سیاسی ربط داده می شد. اگر دخترها زیاد می شدند، توطئه ای بود که رژیم شاه در پیش گرفته بود تا فضای سیاسی دانشکده را عوض کند. اگر دانشکده با کمبود جا مواجه شده و یک سری ساختمان در امیرآباد برای گسترش دانشکده ایجاد شده و رشته برق را می خواستند به آنجا منتقل کنند، اعتصاب می شد چون این کار،که همیشه به رژیمی یک پارچه نسبت داده می شد که ریاست دانشکده و دانشگاه بخش بی اختیار آن بود، با هدف تفکیک بخشی از دانشجویان فنی انجام شده بود. اگر امکاناتی مثل استفاده از قصر یخ و پاتیناژ برای دانشجویان فراهم آمده بود حتما برای غیر سیاسی کردن دانشجویان بود. درنتیجه اگر ما دانشجویان پاتیناژ ندیده و بی پول با دوستان به آنجا می رفتیم و روز خوشی را با دوستان در پوشیدن کفش پاتیناژ و سر خوردن و افتادن و خنده می گذراندیم، مورد عتاب بعضی قرار می گرفتیم که داریم جو دانشکده را خراب می کنیم و بازیچه سیاستهای رژیم شدهایم، و درنهایت از این کارها با صحبتهای دهان به دهان منع می شدیم. خلاصه هدف آن جو همیشه این بود که دانشکده فنی را جدی و سیاسی نگاه دارد هرچند ممکن بود شرکت افراد در این جو چندان هم آگاهانه نباشد. البته تأثیر خفقان سیاسی آن دوره را هم نباید فراموش کرد.
این جو سیاسی در زندگی روزمره دانشجویی ما به جز مواردی که گفتم بشکلهای مختلف دیگری بروز میکرد. اعلامیه های دست نویسی که گاه و بی گاه بر روی دیوار یا در گوشه ای از زمین در مسیر تریای دانشکده ظاهر میشد و به اخبار سیاسی و بیانیه های گروه های سیاسی میپرداخت، خبر دستگیر شدن دانشجوهایی که در کوه یا فروشگاه تعاونی و غیره دیده بودیم، تظاهرات گروه های کوچکی از دانشجویان برای موارد مختلف سیاسی مثل ۱۶ آذر و ... مراجعه گروهی به اطاق رئیس دانشکده و اعتراض تند یه دستگیری ها یا ورود گارد به دانشگاه و غیره...
فعالیتهای فوق برنامه هم در دانشکده جریان داشت مثل ورزشهای دسته جمعی در سالن ورزش دانشگاه، کوهنوری هفتگی ، فروشگاه تعاونی دانشکده، نظارت بر سلف سرویس دانشکده، کتابخانه دانشجویی و کتابخانه انجمن اسلامی. همهی اینها توسط دانشجویان فعال فوق برنامه اداره و توسط هیئت مدیره فعالیتهای فوق برنامه که توسط کل دانشجویان انتخاب میشدند مدیریت میشد.
من ۷ سال در این دانشکده درس خواندم و با وجود اینکه تحصیل کارشناسی و ارشد در دانشکده فنی یکسره در طی ۵ سال انجام میشد، ولی بعلت اعتصابات و غیره و همچنین بعلت تعطیلی دانشگاه ناشی از به اصطلاح انقلاب فرهنگی در اردیبهشت ۱۳۵۹ کارشناسی ارشدم تمام نشد. بنابراین از دریافت کارشناسی ارشد منصرف و تقاضای لیسانس کردم. و بالاخره با مدرک کارشناسی به تاریخ بهمن ۱۳۵۸ فارغ التحصیل شدم.
می توان گفت دانشکده فنی تأثیر زیادی بر زندگی من و اکثر دانشجویان فنی گذاشت. هرچند اندک دانشجویانی هم بودند که جز کلاس درس هیچگاه در محیط دانشکده حضور چندانی نداشتند و راه خود را بسته به فرهنگ خانواده و محیط زندگیشان بی تاثیرپذیری از جو دانشکده انتخاب و ادامه دادند. اهمیت منطق و علم از یک طرف، و تأکید بر جمع گرایی و داشتن دیدگاه های آرمانخواهانه اجتماعی سیاسی عدالت محور از طرف دیگر، در اغلب ما نهادینه شد. و با وجود اینکه گرایشات مذهبی سیاسی و اجتماعی بسیار متنوعی از گروه های حزب اللهی تا طرفداران مجاهدین و چریکها و توده ایها و جریانان چپ دیگر بعدها در دانشکده ظاهر شدند که بعدترها تغییرات زیادی کردند، اما با وجود تنوع بسیار یک فرهنگ مشترک و به نوعی همدلی مشترک هم پابپای اختلافات بقولی آنتاگونیستی در ما رشد و نمو پیدا کرد که در واقع حاصل زمان و مکان و شرایط مشترکی بود که در آن بسر بردیم.

ژانویه 1983 میلادی یا دیماه 1361 ایرانی اولین سال نویی بود که ما درخت کریسمس در خانه خودمان یعنی خانه من و روبرت و مارتیک 7 ماهه برپا کردیم.
من و روبرت تازه پس از یک سال زندگی در شیراز و اهواز به تهران آمده بودیم و درآمد درست و حسابی نداشتیم. من با وجود داشتن لیسانس مهندسی شیمی بعلت اوضاع بعد از انقلاب کاری پیدا نکرده بودم و به خیاطی و کیف دوزی در خانه مشغول بودم. روبرت هم برای امرار معاش نصف روز در مغازه برادرم فروشندگی می کرد.
8 ماه قبلش وقتی پس از گشتن زیاد برای منزل اجاره ای ارزان بالاخره در خیابان دانشگاه با خانم اُفیک روبرو شدیم که با 1500 تومان در ماه دو اطاق منزل بزرگ مستقل دو طبقه اش را برای خروج از تنهایی اجاره میداد، از شادی در پوست نمیگنجیدیم. آخر نه فقط ما بلکه مارتیک هم در شکم من منتظر منزل جدید بود.
این منزل حیاط بزرگی داشت با یک انباری در ته حیاط که به آشپزخانه ما تبدیل شد .درخت توت کوتاه کنار پنجره فضای آشپزخانه را بسیار با صفا کرده بود. خانم افیک قید کرده بود که ازآشپزخانه و دستشویی داخل منزل استفاده نکنیم. دو اطاق ما به راهروی درازی باز می شد که انتهایش پله های طبقه دوم بود و مقابلش یک اطاق و آشپزخانه بزرگ صاحبخانه . بنابراین می توانیم بگوییم دو اطاق ما نسبتن مستقل بود. البته مجبور بودیم از حیاط برای رفت و آمد به آشپزخانه و دستشویی ته حیاط استفاده کنیم که درمیان برف و سرما گاهی عذابی بود، گاهی هم صفایی داشت!
اطاقی را که پنجره بزرگی رو به حیاط داشت به اطاق نشیمن و پذیرایی تبدیل کردیم و اطاق رو به حیاط خلوت را به اطاق خواب.
وقتی عید سال نو میلادی فرا رسید به فکر تدارک درخت کریسمس افتادیم. به خیابان چرچیل رفتیم. آن موقع در روزهای پیش از کریسمس خیابان چرچیل و کنار دیوارهای سفارت شوروی ( روسیه امروز و روسیه خیلی سابق!) پر بود از درخت های کاج طبیعی که برای فروش گذاشته میشد. با وسواس زیاد و با زیر و رو کردن و تماشای از دور و نزدیک دهها کاج یک کاج متوسطی که بقول ارمنیها "کاج" نبود (یعنی کج نبود) خریدیم و بعد از شستنش در حیاط، روز بعد در اطاق نشیمنمان در گلدانی مستقر کردیم. اطاق نشیمنمان را دوست داشتم. با فرش ماشینی پشمی رنگ قرمزی که پدر روبرت هدیه داده بود و یک دست میز و صندلی فرمیکای کرم شکلاتی رنگ که خریده بودیم و پردهی ارگانزای سفید با گلهای ریز نارنجی و یک متکا و چند کوسن که دوخته بودم و کمد کوتاه سفید با لبه های نارنجی که روبرت درست کرده بود، اطاقی ساده و دلپذیر شده بود.
وقتی برای خرید تزئینات کاج به خیابان نادری رفتم متوجه شدم با پولی که داشتم تنها چند رشته ریسه نقره ای و تعداد کمی ستاره و حباب رنگی برای کاج می توانم بخرم. پس به فکر افتادم با باقیمانده های پارچه قرمزی که کیف درست می کردیم و چند نوار و پولک خودم تزئینات را درست کنم. عروسکهای بالای تخت مارتیک هم که سوار کاج شدند کم بودن تعداد تزئینات راجبران کردند. برای مارتیک هم شلوار پیشبنددار قرمزی خریده بودم و بلوزی سفید از پارچه آستر لباس عروسیم برایش دوختم. دلم می خواست برای این عید سنگ تمام بگذارم. مارتیک اولین نوه در تمامی خاندان ما و روبرت بود و شور جدیدی به جمع های خانوادگی داده بود.
شب عید باید به خانه ی پدر روبرت میرفتیم تا تحویل سال را با خانواده پدر و عمویش بگذرانیم .
قبل از رفتن وقتی با آواز "درخت کاج" داشتم تزئینات اولین کاج خانواده کوچکمان را تکمیل می کردم یکی از خوشترین لحظات زندگیم بود. کاجمان از نظر من بسیار زیبا بود و من خوشحال از تمامی آنچه داشتم به استقبال سال جدید می رفتم. روبرت هم با گرفتن عکس آن لحظات را ثبت کرد.
آن شب مارتیک هم در خوشحالی کردن و خوشحال کردن سنگ تمام گذاشت. با وجود اینکه برای خواباندنش از ساعت 9 شب یک خانواده مشغول بود تا در "اطاق تاریک" با پش پش و لالایی های مختلف بخوابد، بعد از یک ربع ساعت، از اطاق با چشمانی انگاردوبرابر بزرگتر از اندازه معمولش خارج می شد و با حرکات هیجانی پا و دست که همه را به قهقهه وا می داشت به جمع بازمی گشت، و خلاصه تا تحویل سال در ساعت 12 شب و رقص و شادیها و بوسه بارانها را ندید و از پایان گرفتن جشن مطمئن نشد به خواب نرفت.
3۶ سال از آن عید می گذرد. بعد از آن هم من هر سال درخت کاج تزئین کرده ام . تنها یک بار بعد از مرگ مادرم دلم نیامد کاج تزئین کنم، یعنی آن روحیه لازم را نداشتم. حتی بعد از مرگ پدرم، چون مادرم تازه از امریکا پیشمان برگشته بود دلم نیامد کاج نگذارم و کاج کوچکی تنها با تزئینات نقره ای- طلایی که داشتم تزئین کردم تا مراسم شادی دور کاج را با مادرم داشته باشیم. به نظر خودم کاجی کمی جدی! یعنی با حذف تزئینات شاد قرمز و عروسکی درست کرده بودم. خودم هم خنده ام گرفته بود از اینکار. اما چه خوب که این کار را کردم ، چون سال بعد مادرم هم فوت کرد.
عیدهای گوناگونی را پشت سر گذاشتهایم، عیدهایی با شرایط متفاوت. خانواده ما کوچک شد، مادربزرگها و پدربزرگها و عمه و داییها مهاجرت کردند. غمها و مصیبتهایی در زندگی داشتیم. شادیها و موفقیتهایی هم. پسر کوچکم کاجیک به جمع ما افزوده شد. پسر بزرگم مهاجرت کرد و پدربزرگها و مادربزرگها دنیای ما را ترک کردند. و بقول شاملو "و ما همچنان دوره می کنیم شب را و روز را، هنوز را ".
برای من هنوز تزئین کاج یکی از مراسم شاد دوست داشتنی ام است. من کاج عید را دوست دارم. کاج هر خانواده ای با روحیات و خصلتها و شرایط آنها و بخصوص مادر خانواده سازگار است. تزئینات کاج ما با گذر سالها زیاد شده است. بخشهایی از تزئینات نزدیکان مهاجر ما به ما رسید. من در مسافرتهای کاریم به اروپا تزئیناتی زیبا خریدم و هر سال نیز چند تکه تزئینی جدید برای کاجم می خرم تا سال نو را نمایندگی کنند! از درخت کاج طبیعی بخاطر حفظ محیط زیست به کاج مصنوعی روی آوردیم ولی بهرصورت کاجمان را برپا می کنیم. هرچند هر سال جشن ما با توجه به تعداد نزدیکان کوچکتر و کوچکتر می شود.
از شما چه پنهان کاج مصنوعی ما هم از تغییرات ناشی از تحولات خانواده بی بهره نبوده است. کاجی که به اصرار بچه ها از نوع بزرگ و سه طبقهاش خریداری شده بود به مرور با بزرگ شدن بچه ها و مهاجرت آنها به دو طبقه و نهایتا یک طبقه تبدیل شد.
من چندان آدم تنوع طلبی نیستم پس کاجهایم هم تا حدودی تکراری است. هرچند هرازچند گاه به نظر خودم کمی تغییرات در درختم میدهم. هرسال همان تزئینات را از انبار در میآورم. گرد و خاک آنها را میگیرم و بعضی ها را می شورم. با جایگزینی چند شیئ زینتی کوچک چند شیء تزئینی قدیمی را از دور خارج می کنم. همه اشیاء با خود خاطره ای و دلبستگی ای همراه دارند، خاطره ای از نزدیکان یا خاطره خوش مسافرتی یا غم دلتنگی برای نزدیکی، بنا براین، این کار آخر را بسختی انجام می دهم . و بالاخره با کمک روبرت ، که کاج مصنوعی را علم می کند و گاهی چراغها را می گذارد ، به تزیین کاج مشغول میشوم که کلی وقت می گیرد. تا موقعی که کاجیک با ما بود دوست داشت در تزیین کاج شرکت کند و با هم تزیین میکردیم ،گرچه با بزرگتر شدن زمان مشارکتش کوتاهتر میشد. کاج من با روحیه خودم سازگار است. بیشتر عروسکی و کودکانه است تا مجلل. غلظت تزئینات عروسکی مثل دلقک و خرس و بابا نوئل و فرشتگان کوچک و روبانهای رنگی و رنگهای شاد و قرمز و سبز در آن زیاد است. و گاهی زیادی پر است ، چون دلم نمی آید خیلی از تزئینات موجودم را با خاطرههایی که دارند بیکارو بی فایده در جعبه باقی بگذارم.
وقتی بعد از تکمیل تزئین کاج چراغها را روشن می کنیم و آواز درخت کاج را می خوانم در هر شرایط و موقعیتی احساس شادی بهم دست میدهد. در ایام عید ساعتها کنار کاج می نشینم و با روشن و خاموش شدن چراغها و چشمکهایشان که این روزها متنوعتر شده است درخت را تماشا می کنم و انگار آرامشی همراه با یک شادی درونی پیدا می کنم، هرچند گاهی چشمانم هم خیس می شود. و البته یکی از شادیها هم دیدن دوستان و نزدیکان و درختهای کاجشان است که هر کدام زیبایی خاص خود را دارند. انگار نمایشگاهی از هنر خانگی را در آن روزها تماشا می کنیم با انواع سبکها، هرچند گاهی رد اثر فرهنگ بیش مصرفی، وچشم و هم چشمی را مثل همهی اسباب اثاثیه در همهی این کاجها نیز می توان مشاهده کرد. بعضیها هم ترجیح می دهند عید را بی کاج برگزار کنند. دوستان غیر ارمنی وفادارترین مهمانان عیدهای ما هستند که با آمدنشان و عکس گرفتن با کاج صفایی به درخت کاج ما میدهند.
یادم نرود بگویم که من حتی لباس بابانوئل هم خریده ام و گاه و بیگاه در مجامع خانوادگی یا دوستانه عید و چند باری برای بچه های همسایه یا موسسه ای خیریه بابانوئل شده ام. بابانوئل من عین بابانوئل خاطراتم در مدرسه ادب است که یک کیسه بسته آجیل در بقچه های پارچه ای رنگارنگ که به آنها " میرْک" می گفتیم برای ما می آورد و با لباس قرمز و میرکهایش و رقص کنار کاج تزیین شده ما را خوشحال می کرد. فقط همین.
آیین ها و اشیاء همراه آنها جزئی از زندگی ما هستند و بنظر من آنها با آنچه ما در آنها میدمیم جان می گیرند. لذت ما از زندگی نه تنها در ترکیب با انسان و طبیعت بلکه در ترکیب با ساخته هایمان معنی پیدا می کند. این ساخته ها هم شامل اشیا می شوند و هم معانی و آیینها و خاطرهها.
بسیاری آیینها همراه با اشیایی که در آنها استفاده میشد بمرور زمان معانی خود را از دست داده و از بین رفته اند. و گاهی آیینهای جدیدی جایگزین شده اند .بهرحال بنظرم بدون آیینها زندگی خیلی یکنواخت خواهد بود. من آدمی مذهبی نیستم ولی سال نو میلادی جزو سنت ماست و من احساس می کنم بدون کاج و بابانوئل یا نشانه ها و آیین های دیگری که می تواند جایگزین گردد رسیدن به یک شادی عمومی در یک روز ممکن نیست. و من از شادیهای عمومی لذت می برم و احساس می کنم بدون این شادیهای خودساختهی عمومی زندگی خیلی بیرنگ و بو می شود.
امسال هم ،گرچه پسر کوچکمان هم مهاجرت کرده و کاملا تنها شده ایم، همچون گذشته کاجم را برپا می کنم و تمامی آرزوهایم را در لابلای چراغها و ریسه ها و عروسکهای رنگی و درخشان و برگهای سبز کاجم می کارم .
دیماه 139۷
آن وقتها حداقل در مدرسهی ما تنها در سال آخر دبیرستان بود که شروع می کردیم به کنکور فکر کنیم. ما دختران سال چهارم ریاضی دبیرستان ارامنهی کوشش مریم حدود ۴۰ نفری بودیم که ده دوازده نفری از بقولی درسخوانهای کلاس با هم تصمیم گرفتیم به کلاس کنکور ۴۰ روزهی خوارزمی برویم . بقیه، بعضی اصلا به فکر کنکور نبودند و بیشتر به فکر دوست پسر و پارتی و ازدواج بعد از دبیرستان، بعضی هم شاید با توجه به سطح درسشان کنکور را خیلی جدی نگرفتند، تعدادی هم یا به کلاسهای طولانی تری رفتند که ما خبر نداشتیم یا بدون کلاس کنکور درس خواندند.
کلاس کنکور ۴۰ روزه که بعد از امتحانات نهایی برگزار می شد و یک کتاب تست که گه گاه به عنوان تفریح بعضی تستهایش را می زدم و وقت می گرفتم، تنها ارتباط و تلاش من برای کنکور بود هرچند قبول شدن در کنکور برای من بسیار مهم بود.تا قبل از امتحانات نهایی به انجمن آلیک میرفتم و تنها برای امتحانات و کنکور از آلیک اجازه شرکت نکردن در جلسات را گرفتم.
آن موقع من و مادرم یک اطاق از آپارتمان اجاره ای خواهرم در خیابان جامی را اشغال کرده بودیم. برادر کوچکم هنوز سرباز بود و برادر بزرگترم با شوهر خواهرم در شیراز کار میکرد. همیشه روی میز فرمیکای قرمزمان کتابهایم پخش بود و همیشه درحال خواندن، هرچند اغلب کتابی غیر درسی . و چه قدر خواندن کتابهای غیر امتحانی جذاب بود حتی کتابهای درسیای که موعد امتحانشان نبود. مادرم وقتی کسی می آمد می گفت: آلوارت درس می خواند، و من از نشستن در کنار میهمانها معاف می شدم، هرچند همچین هم در حال درس خواندن نبودم.
بطور کلی من بیشتر دوست داشتم که با دوستان درس بخوانم چون هم تفریح بود هم درس. خیلی وقتها برای امتحانات کلاسی ریاضی دسته جمعی به خانهی آلینا دوستمان میرفتیم و ضمن حل مسائل مشکلات همدیگر را هم حل میکردیم، بگذریم که نصفش هم به گپ و صحبت میگذشت .درواقع در این جلسات من هم درس میخواندم هم درس میدادم و این بهترین شکل درس خواندن من بود. در درس خواندن تنبل نبودم، اما بازیگوش چرا. کتابهای من پر بود از زمانبندیهایی که برای اتمام یک قسمت تاریخ زده و مرتباُ خط خورده بود و تاریخ جدید گذاشته شده بود. اما در مجموع روز امتحان واقعا درس میخواندم.
علاقه به دانشگاه رفتن درمیان دوستانم عمومی بود طوری که یکبار من و لاریس بعد از کلاس کنکور به جلو دانشگاه تهران رفتیم تا داخل دانشگاه را ببینیم ، هرچند اجازهی ورود ندادند و به تماشای سردر و فضای سبز دانشگاه با رویای ورود اکتفا کردیم.
در سال ۱۳۵۲ انتخاب رشتهی دانشگاه پیش از امتحان کنکور انجام میشد و ما مجاز بودیم ۱۰ رشته با اولویت انتخاب کنیم. در انتخاب رشته هیچ کس دوروبرم نبود که شناختی از رشتهها داشته باشد. انتخابهای من کاملا نشان دهندهی یک روحیهی سرگردان در کنار مصلحتگرایی یا شاید هم یک همه جانبه نگری یا گستردگی علایق من بود. دو رشتهی اول من مهندسی شیمی بود. چرا مهندسی شیمی؟ اول اینکه من، که علایق زیادی به علوم انسانی و اجتماعی در کنار علوم ریاضی و فیزیک داشتم، به این نتیجه رسیدم که برای اینکه بتوانم به خانواده مان کمک مالی بکنم باید رشته ای بخوانم که درآمد مطمئنی داشته باشد و رشته های مهندسی از این نظر مطمئن بود. از میان مهندسیها هم فکر کردم در رشتهی مهندسی شیمی احتمالا بعلت امکان کارهای تحقیقاتی در آزمایشگاه برای زنها کار بیشتری پیدا شود.
الان که فکر میکنم آن موقع نه تنها من بلکه هیچ کس دوروبرمان رشتهی مهندسی را رشتهی مردانه نمیدانست . به نظر من نه تنها در مدارس ارامنه بلکه در مدارس تهران و مدارس خوب شهرستانها هم این تصور وجود نداشت. اصلاً ما که ریاضی می خواندیم رشته مطلوبمان مهندسی قلمداد میشد چه دختر و چه پسر، با وجود اینکه می دانستم کار مهندسی برای مردها فراوانتر است و در بعضی عرصه های کار مهندسی مثل مدیریت کارگران کارکردن زنان بسیار مشکل.
دو انتخاب اول من یکی مهندسی شیمی دانشگاه تهران بود و دومی پلی تکنیک. شاید به نظر خیلی سادهلوحانه به نظر برسد ولی من دانشگاه تهران و پلی تکنیک را به خاطر نزدیکی به منزلمان که در آن زمان خیابان جامی بود انتخاب کردم و به نظرم دانشگاه صنعتی آریامهر برای رفت و آمد بسیار دور بود.
رشته های انتخابی بعدیام به ترتیب عبارت بودند از اقتصاد ، علوم اجتماعی، روانشناسی، ریاضی ، مهندسی قالب سازی ، زبان انگلیسی و فرانسه..... و دهمین رشته ام زبان و ادبیات ارمنی دانشگاه اصفهان. یعنی میتوانم بگویم من میخواستم به هر زوری شده به دانشگاه بروم. این مسئله برایم آن قدر مهم بود که زبان و ادبیات ارمنی را که اصلا برایم جذاب نبود به عنوان آخرین رشته و با این تصور که اگر دیگر رشته ها را قبول نشوم این را حتما قبول می شوم انتخاب کردم. انگار بدون دانشگاه رفتن هیچ هدفی نمی توانستم برای خودم تصور کنم. دانشگاه انگار برای من تنها فضای ممکن رشد و پیشرفت بود و کنکورسراسری تنها راه رسیدن به آن. آن سال رشته معماری از کنکور سراسری جدا شده بود و من که تا آن موقع اصلاً به کنکور فکر نکرده بودم تازه که متوجه شدم معماری هم رشتهی جالبی است برای آن هم ثبت نام کردم، هرچند هیچگونه آمادگیای نداشته و به کلاسهای طراحی نرفته بودم. همینطور برای دانشگاه شیراز که تنها با معدل و نتایج کنکور سراسری جداگانه دانشجو انتخاب می کرد. دانشگاه شیراز شهریه داشت و من با توجه به وضع مالیمان می خواستم حتما بورس بگیرم تا از شهریه معاف شوم و امکان خوابگاه مجانی داشته باشم در نتیجه بجای رشتهی مهندسی که به نظرم رقابت در آن زیاد بود رشتهی ریاضی را انتخاب کردم .
در روز کنکور هیچ اضطرابی نداشتم و برعکس توصیه ها به جای صبحانهی سبک نیمروی حسابی هم خوردم. تا آخرین لحظه ها هنوز یادداشتهایم را میخواندم و حتی آنها را به محل برگزاری کنکورم که اتفاقا دانشگاه صنعتی با همان راه دور بود بردم و جلو در یادداشتهایم را مرور کردم و تنها پیش از ورود به سالن آنها را در ظرف زباله انداختم.در تستها هم برعکس توصیه ها ،که با مرور سریع ببینید کدام را نمی توانید و به سوال بعدی بروید، من تمام سوالها را یکی یکی با دقت می خواندم و حل می کردم و جواب می دادم. با توجه به اینکه در بسیاری از زمینه ها نرسیدم به تمام سوالها جواب بدهم نگران و با تردید در مورد قبول شدنم از سالن خارج شدم.
چند روز بعد که برای کنکور معماری با تخته ی رسم فنی در دست پیاده از خیابان فخر رازی بالا می رفتم تمام راه از فکر اینکه در کنکور سراسری قبول نمی شوم و با طراحی نرفتن در این کنکور هم رد می شوم اشک می ریختم.
اسامی قبول شدگان کنکور سراسری همیشه در روزنامه های کیهان و اطلاعات چاپ می شد و من روز اعلام نتایج منتظر بودم تا بعد از ظهر روزنامه بخرم و نتایج را ببینم. خریدن روزنامه اسامی قبول شدگان را از دو سال قبل شروع کرده و اسامی آشناها و حتی تمام ارامنه را پیدا می کردم و زیرش خط می کشیدم.
اما نزدیک ظهر بود که زنگ منزل ما خورد و وقتی از پنجره نگاه کردم واهیک از دوستان آلیک و دوست دخترش آنو بودند که خبر قبول شدن من را در کنکور دادند. از اعلانهایی که ظاهرا در دانشگاه پلی تکنیک زده بودند اسمم را دیده بودند و گفتند در رشته ۱۷۶ قبول شدهام و می پرسیدند رشته ۱۷۶ کدام است؟ و من که شمارههای رشتههای انتخابیم را نمی دانستم باید به کتابچه مراجعه میکردم تا بفهمم که در اولین رشتهی انتخابیم ، مهندسی شیمی دانشگاه تهران، قبول شدهام.
روز بسیار مهمی در زندگیم بود. و چقدر از این که این خبر را به مادر و خواهر و برادرانم بدهم خوشحال بودم .
یک مرتبه بعد از تصور ردی در کنکور مواجهه با قبول شدن در اولین رشتهی انتخابی، چنان اعتماد به نفسی به من داد که فکر کردم خوب شاید در رشتهی معماری هم قبول شوم. حتی با این تصور به مسئله انتخاب بین این دو فکر کردم. نامه ای به «رفیق وازریک»، که آن موقع بعد از اخراج از حزب داشناک با همسرش به فرانسه رفته و در فرانسه مشغول ادامه تحصیل در رشته معماری یا شهرسازی بود، نوشتم و از تردیدهایم در مورد انتخاب رشته گفتم .و نظر او را خواستم که اگر معماری هم قبول شوم کدام را انتخاب کنم معماری یا مهندسی شیمی. جالب است که برادر وازریک مهندسی شیمی خوانده بود. او برایم از فضای سیاسی دانشکده فنی نوشت و اینکه هرکدام از اینها مزایایی دارند و درصورتیکه انسان اهداف اجتماعی داشته باشد در هر دو امکان فعالیت در اهدافش دارد. من برای اولین بار بود که در مورد سیاسی بودن دانشکده فنی نسبت به دیگر دانشکده ها خبردار شده بودم و این برایم جالب بود. و البته از شما چه پنهان در کنکور معماری قبول نشدم و انتخابم بی تصمیم نهایی من انجام شد. البته در دانشگاه شیراز هم در رشته ریاضی با بورس تحصیلی قبول شدم.
به این ترتیب با مجموعهای از بی خبریها و ابهامها اما با خوشحالی مهر ۱۳۵۲ وارد دانشکدهی فنی دانشگاه تهران شدم.
آن سال از کلاس حدود ۴۰ نفری ما ۳ نفر در کنکور سراسری و بقیهی دوستان همکلاسی و حدوداً شاید ۱۶-۱۵ نفر، شامل همهی دوستان شرکت کننده در کلاس کنکور خوارزمی، در مدارس عالی مختلف مثل مدرسه عالی پارس و دماوند و ... یا رشته های شبانه دانشگاه قبول شدند که نتیجهای خوب برای کلاس ما و دبیرستان ارامنهی کوشش مریم محسوب میشد.
خرداد ۱۴۰۰
یادشان به خیر ، دبیران درسهای ارمنی دبیرستان کوشش مریم به طرز عجیبی شبیه هم بودند. پیر، متعصب، و اهل تبریز. ترکیب اینها، همراه با برخوردهای نسبتاٌ نرمترشان نسبت به ما انگار مجوز دست انداختن و شوخی و خنده در موردشان یا در حضورشان را برای ما صادر میکرد.
خانم آرشالویس یا درواقع دوشیزه آرشالویس اولین دبیر ارمنی من در دبیرستان ارامنه بود. در ارمنی خطاب دوشیزه و خانم یعنی خانم مجرد و متاهل جداست . اولی «اوریورت» و دومی «دیگین» خوانده میشود. ما در دبستان همهی معلمهای زن را فارغ از متأهل یا مجرد بودن «اوریورت» خطاب میکردیم. حتی گاهی بعضی بچه های کلاس اولی معلم مرد را هم به جای «بارون» یا آقا «اوریورت» مینامیدند که باعث خندهی همه میشد.بزرگ شدیم و فهمیدیم خطاب یکسان به خانمها درست تلقی نمیشد. ولی حالا یک اشتباه دیگر می کردیم هر خانم مسنی را دیگین خطاب می کردیم.
اوریورت آرشالویس» نزدیک به ۷۰ سالی داشت. اما اگر میگفتیم «دیگین آرشالویس» سریعاً توسط او تصحیح میشدیم که «اوریورت»،انگار توهینی کرده یا افتخاری را لغو کرده بودیم. قانون منع چتریاش همیشه موضوع صحبت و کلنجار ما بود . درمورد او میگفتند:غلط نکنم آرشالویس با تل سر به دنیا آمده که این قدر موهای پیشانیش روبه بالا است. البته اوریورت آرشالویس دبیر بسیار خوبی بود. اما چه کنیم که درس ارمنی کمتر جدی گرفته میشد و ما هم بعد از درسهای خشک و سخت آموزش و پرورش، انگار فراغتی در ساعات درس ارمنی باید میداشتیم.
دبیر بعدی ما آقای آرمناک بود. مردی در همان حدود ۷۰-۶۵ ساله که تنها تمایزش از بقیه شوخیهایش در کلاس بود. وارد که میشد سلام میکرد، و وقتی همهمه و بی توجهی بچه ها را که به جای ایستادن و جواب سلام دادن که رسم آن روزها بود در حال گپ و گفت و مخلوطی از حالت نشسته و ایستاده و نیمه ایستاده میدید، می گفت: چه استقبال گرم و منضبطی! یا وقتی سوالی میکرد و هیچ کس برای جواب دادن دست بلند نمیکرد، ادای تعجب درمیآورد و میگفت: اوه، اوه ،اوه! چقدر دست بلند کردین. در کلاس او بچه ها خیلی احساس راحتی میکردند و با او شوخی داشتند. گاهی هم یادمه که شوخیهای کمی بی تربیتی می کرد ولی هرچه فکر میکنم مضمونی یادم نیست. درهرصورت ما گاهی رعایت پیری این دبیران را میکردیم و گاهی از شما چه پنهان سوء استفاده از آن. یکی از خاطراتی که از آقای آرمناک یادمه در درس «مادناگروتیون» بود، درس تاریخ ادبیات ارمنی دوران قرون قدیم و وسطی و خلاصه زمانی که کتابها خطی بودند. کتاب، شرح زندگینامهی نزدیک به ۲۰ نویسنده و اندیشمند بسیار قدیمی ارمنی بود که اسمشان را هم نشنیده بودیم. حفظ زندگینامه آنها واقعاً مصیبت بزرگی بود. و مصیبت از همان اسم آنها شروع میشد. مثلاً «آگاتانگغوس»، «یزنیک گوغبتسی»، «پاوستوس بیوزاند»، «گریگوار نارکاتسی»، «آنانیا شیراکاتسی» و ... . نه ته فامیلشان یان داشت، نه اسمشان را روی یک موجود زندهی ارمنی شنیده بودیم. کارهایشان از اسمشان ناآشناتر . سر امتحان شرح زندگینامهی یکی از اینها خواسته میشد. آن سال ما هم با حساب اینکه آرمناک، آنطور که ما بین خودمان خطاب می کردیم، یادش نمیماند کدام نویسنده را برای شرح زندگینامه داده، تصمیم گرفتیم همه فارغ از اینکه او اسم چه کسی را گفت زندگینامه «آنانیا شیراکاتسی» را در امتحان شرح بدهیم. هم اسمش آسانتر بود، هم چون ریاضیدان بود سنخیتی هم با ما داشت که رشتهی ریاضی بودیم.
صبح امتحان فهمیدیم که یک عده حتی به خودشان زحمت ندادهاند که زندگینامه را حفظ کنند و از قبل روی ورقه امتحانی شرح زندگی او را نوشته و آماده دارند. آن موقع برگه های امتحانی کاغذهای درازی بودند دو برگی که از لوازم التحریرفروشها می خریدیم. خیلیها عصبانی شدیم ولی چارهای نبود. یکی میگفت: آخه دیوونه، این ورقه که تا شده، آرمناک میفهمه ها! آن یکی میگفت: نه بابا چشماش نمی بینه با اون عینکهای قراضهاش. دیگری میگفت: حتماً مو به مو از روی کتاب نوشتی، عقل که نداری. جواب میشنید: بابا احمق که نیستم یک کم عوض کردم، ولی خوب باید ۲۰ بگیرم دیگه. آرمناک آمد و یکی از اسمهای سخت را گفت. ما به هم یک چشمکی زدیم. یکی پرسید آقا کی؟ بقیه از ترس اینکه تکرار اسم باعث فراموش نشدنش شود داد زدند: خفه شو مگه نشنیدی و شروع کردیم به نوشتن زندگینامه آنانیا. آنها هم که ورقهی آماده داشتند روی یک ورقهی دیگر شروع کردند یک چرت و پرتی نوشتن تا موقع درآوردن ورقهی آماده از زیر میز شود. امتحان به خیر و خوشی تمام شد و اتفاقاٌ آرمناک هم متوجه این توطئه نشد و چند روز بعد راضی از امتحان ورقه ها را پخش کرد. و جالب اینکه بعضیها که ورقه امتحانی آماده داشتند از این که به جای ۲۰ از آرمناک ۱۸ گرفته بودند با او چانه میزدند.
خانم ساتنیک دیگر دبیر ارمنی ما تنها کسی بود که با وجود همان محدودهی سنی و مشخصات اما به علت یک جور تشخص و آرامش و شاید کمبود عامل تعصب هیچ وقت باعث خنده و مضحکهی کلاس نشد.
اما آرام گارونه، دبیر ارمنی سالهای پایانی دبیرستان ما هم، با وجود اینکه شاعر معروفی در میان ارامنهی ایران بود و حتی شعرش در کتاب درسی چاپ شده بود، از خنده و مضحکه بری نشد.
بچه ها اغلب میگفتند: آقا میشه شعر جدیدتون رو بخونید. تعریفهای اغراق آمیز از شعرش میکردند و سوالهای عجیب غریب میپرسیدند و چشمکی به هم میزدند، و از درس جواب دادن در میرفتند. او یک بار به سیلوا همکلاسیمان که دختری ظریف و سبزه بود گفته بود « سِووک» به معنی سبزه البته با کمی خطاب محبتآمیز، مثل مثلاً « ملوسک». و همین کافی بود که بچه ها دست از سر سیلوا بر ندارند و به شکلهای مختلف توجه گارونه به سیلوا را با اغراقهای خنده دار به مضمون شوخی و خنده تبدیل کنند. سیلوا هم ناراحت نمیشد و میخندید. اغلب شعرهای گارونه برای کودکان و در مورد طبیعت و یا وطن پرستانه بود ولی بعضیها گاهی تیکه هایی از شعرهای عاشقانه ارمنی میخواندند و میگفتند: سیلوا ببین گارونه در مورد «سووک » چی سروده و میخندیدند. اما خنده ها و شلوغیها گاهی مصیبت بار بود. یکبار را فراموش نمیکنم که کلاس خیلی شلوغ شد و گارونه نمیدانم از سرسام یا به چه دلیلی خیلی عصبانی شد و موقع صحبت کردن درحال عصبانیت دندان مصنوعیش کمی از دهانش بیرون پرید و خوشبختانه با دست دوباره سرجایش گذاشت. ولی چون درحال داد زدن بود همه متوجه او بودند و آن را دیدند . آن روز خیلیها با وجود جو ترسناک کلاس نمی توانستند خندهشان را نگه دارند و وضعیت ترحم انگیزی ایجاد شده بود که در عین خنده دار بودن تلخ بود و هست.
بعد از آن بچه ها البته سعی می کردند مانع عصبانیت مجدد او شوند ولی درخفا یادشان نمیرفت با لبخند زیر لبی بگویند: بایدمواظب دندان مصنوعیش باشیم .
او یک یا دو سال بعد در ۷۰ سالگی سکته کرد و درگذشت و خاطره اش با تلخکامی بیشتری همراه شد.
همیشه فکر میکنم که این رفتار به گونهای بیرحمانهی ما بچه ها نسبت به بعضی دبیرهایشان ناشی از چه بود؟ آیا نوعی بازتاب جو تحکم آمیز ، خشک و خشن دبیران و سیستم مدرسه بود یا ناشی از طبیعت سنمان که نیاز به شوخی و خنده داشتیم. به نظر میرسد جو ضعیفکشی در دورهی ما از هردو طرف غالب بود. شاید وقتی رابطهی معلم و شاگرد بدون صمیمیت و درک همدیگر است این اتفاقها نسبت به هردو طرف پیش میآید.
از این بیرحمی نسبت به دبیران خاطرهی یک روز برای من برجسته تر است.
چند روزی از سال تحصیلی کلاس ششم متوسطه گذشته بود و ما هنوز دبیر فیزیک نداشتیم. بین بچهها چو افتاده بود که یک دبیر جوان مرد قرار است بیاید. بچه ها هم طبق احوالات آن سن همه اش در مورد او حدسهای خوشآیند خودشان را میزدند. میگفتند: میگن خیلی خوش تیپه ها! . یا میگن عین رایان اونیل بازیگر پیتون پلیسه، و از این حرفها و میخندیدند.
یک روز خانم نینا، مدیر مدرسه آقایی را به کلاس همراهی کرد. او را به عنوان آقای وارطانیان دبیر فیزیک معرفی کرد و بعد از تعریف از تجربه و تواناییهای او در زمینه تدریس فیزیک در تبریز کلاس را ترک کرد.
بعد از رفتن نینا همه در سکوت کامل به هم نگاه میکردند و پوزخندی به لب داشتند. لابد یاد رایان اونیل افتاده بودند. آقای وارطانیان که موهای فرفری نامنظم مشکی و دماغی بزرگ و کاملا ارمنی، یعنی عقابی و دراز داشت جدی ایستاده بود و همه بی صبرانه منتظر بودیم شروع به صحبت کند. او در سکوت برگشت، بالای تخته سیاه نوشت وارطانیان و زیرش خط کشید. بعد با طمأنینه زیرش نوشت سقوط آزاد و باز زیرش خط کشید. بعد برگشت و پس از مکثی طولانی بالاخره با لهجه غلیظ ترکی گفت «سْقوط آزاد» . نمیدانم این سکوت طولانی بچه ها بود، یا قیافهی کمی چیچو فرانکویی او، یا قیافه گرفتن او با سکوتهای طولانی، یا لهجهی ترکی او که سقوط را بدون ضمه و با سکون ادا کرد، یا ... هر چه بود یک مرتبه کلاس منفجر شد. خندهای بدون وقفه که تمام نمیشد. اول بعضیها بلند میخندیدند بعد همه بدون استثناء. آقای وارطانیان هم ناراحت ظاهراً منتظر بود بالاخره صدای خنده ها تمام شود تا درس را شروع کند. حتی چند جملهای هم در مورد سقوط آزاد گفت ولی صدایش در میان خنده و همهمهی بچه ها شنیده نمیشد . با ادامهدار شدن خندهها بعضی هامان شروع کردیم به تحکم تا بچه ها تمام کنند ولی هیچکس خندهاش را نمیتوانست کنترل کند. خودمان هم بعد از لحظاتی حفظ جدیت در ادامه انگار متأثر از خندهی دیگران به ورطه خنده های بی محابا سقوط میکردیم وخندهی جمع شدیدتر میشد.
خلاصه اینکه آقای وارطانیان پس از مدتی سکوت و انتظار در میان همهمه، ناراحت از کلاسمان بیرون رفت و دیگر هیچ وقت برنگشت.
بعد از تمام شدن خنده هامان همه از هم شاکی بودیم و نگران منتظر عکس العمل خانم نینا مدیرمان. از اینکه آنقدر خندیده بودیم ناراحت بودیم و بعضیها تکرار میکردند که :بعد از خنده نوبت گریه میرسه.
بعد از جرو بحث و شلوغی طولانی، سکوتی در کلاس حاکم شده بود.البته دلمان برای آقای وارطانیان سوخته بود و از بیرحمی خودمان لجمان گرفته بود ولی هر کس، دیگری را به خندیدن تحریکآمیز متهم میکرد.
بالاخره نینا هم آمد و حسابی ما را سرزنش کرد و ما را دختران بیفرهنگ نامید و از اینکه رفتار توهین آمیزی در این سن داشتهایم و دبیر معتبر و محترمی را معلوم نیست برای چه چیزی مورد تمسخر و خنده قرار دادهایم مورد شماتت قرار داد و از این مسئله به عنوان یک آبروریزی بزرگ نام برد. و آخرسر گفت: تنبیهتان هم این است که مدتی دبیر فیزیک نخواهید داشت، چون دبیری مثل او پیدا کردن به این آسانی نیست و عصبانی کلاس را ترک کرد.
همه ناراحت شدیم هم از رفتارمان هم برای سرزنشهایی که شنیدیم.
زنگهای بعدی سپری شد . تمام زنگ تفریح ها صحبت در مورد وارطانیان بود و علل و بازتاب خنده های بدیمن ما.چرا اینقدر خندیدیم؟منظور نینا از بی فرهنگی چه بود؟ چرا لهجهی وارطانیان اینقدر خندهدار شد؟ چرا نتوانستیم احترام یک دبیر را نگاه داریم؟ چه چیزی باعث شد که نتوانیم خندههامان را کنترل کنیم؟ چرا همه تحت تأثیر یکدیگر قرار گرفتیم؟
ظهر صحبتها کمی عوض شد. ظاهراٌ اوضاع داشت به حالت عادی برمیگشت. کسانی که از بیرون میامدند خبرهای جدید با خود داشتند و صحبتهای مختلف حال و هوا را داشت عوض میکرد. تا این که خبر وحشتناکی در مدرسه پیچید.
دختری ۱۵-۱۴ ساله از ساختمان آلومینیوم سقوط کرده و کشته شده بود. احتمالا خودکشی کرده بود. خبر تکان دهنده بود و بهت و ناراحتی همه را فرا گرفت .
ساختمان آلومینیوم هم مثل ساختمان پلاسکو ساختمان خیلی بلند ۱۵ یا ۲۰ طبقه بود که بخشی از دیوار بلندش از مدرسه پیدا بود. مثل پلاسکو این ساختمان بلند هم گه گاه شاهد خودکشیهایی بود و خبر آنها بزودی به ما میرسید. شنیدن خبر خودکشی آدمها که اغلبشان جوان بودند برای ما در سن نوجوانی ترسناک و ناراحت کننده بود، اما هیچ کدام بطور خاص مثل حادثهی سقوط آن دختر در آن روز خاص برای ما تکان دهنده نبود.
در بحبوحهی سرخوشی نوجوانی، چینش تلخ حوادث حال کل کلاس را گرفته بود. سقوط آزاد، این درس سادهی فیزیک بدجوری با موضوعات تلخ زندگی همراه شده بود.
مخلوط عجیب خنده، سکوت، پشیمانی، بهت و تلخی آن روز را فراموش نمیکنم.
خرداد ۱۴۰۰
فعالیتهای ما در انجمن نوجوانان آلیک به مرور تغییر کرده و جدیتر شده بود. بعد از چند بار تغییر روسای انجمن که از طرف حزب داشناک تعیین میشدند، جدیداً افراد روشنفکرتری مثل رفیق وازریک و رفیق هارپیک که یکی دانشجوی معماری دانشگاه تهران و دیگری مهندس مکانیک بود به ریاست انجمن نوجوانان تعیین شده و بحثها و فعالیتهای جالبتر و عمیقتری درجریان بود. من هم در آلیک فعالتر شده بودم. جلسات زیادی در هفته داشتیم .
موضوعاتی مثل جنگ ویتنام ، فلسطین، جنگ اعراب و اسرائیل و مشابه آنها در کنار بحثهای ۲۴ آوریل و مسائل ارامنه وارد بحثهای جلسات شده بود. در جلسات هیئت مدیره انجمن تصمیم گرفته شده بود که فعالیتهای فکری و آموزشی انجمن جدیتر شود، و برای شرکت منظم در جلسات هفتگی اخطار داده شود. بالطبع « عصرهای شاد» کمتر برگزار میشد. و اهالی عصر شاد در صورت ادامه غیبتشان در جلسات عضویتشان لغو میشد.
دو جریان فکری همزمان داشت گسترش می یافت . یکی اینکه بجای حرف باید عمل کرد، که بیشتر یک نوع رادیکالیسم در کارها و فعالیتها و بقولی انقلابیگری را تبلیغ می کرد. و دیگری تأکید روی جنبهی نظری و سوسیالیستی حزب بود و اینکه حزب که پاتوق یک عده پولدار محافظه کار شده عملا از اهداف قبلی خود دور شده است. مطالعه برنامه و مرامنامه حزب داشناک که در اواخر قرن نوزده نوشته شده بود بطور جدیتر در برنامهی ما قرار گرفته بود. خود بخود اثرات روسای روشنفکر جدید با معرفی کتاب و تشویق مطالعه و بحث آزاد در انجمن مشهود بود. البته بحثها بهیچ وجه به موضوعات داخلی ایران نمیپرداختند.
اتفاقاتی که در این ارتباط یادم می آید یکی ماجرای بزرگداشت ۱۸ فوریه در مدرسه بود. به ما گفته بودند که هرطور شده باید در مدرسه به هر شکلی که خودتان صلاح می دانید این روز را مطرح کنید. این روز مربوط به یک جنبش ضد شوروی در ارمنستان بود که در سال ۱۳۲۱ بعد از استقرار حکومت شوروی در ارمنستان اتفاق افتاده و شکست خورده بود و اعضای حزب داشناک در آن موثر بودند.
در آن زمان ما شاید ۸ یا ۹ نفری بودیم که از کلاس ۳۵ یا ۴۰ نفریمان آلیک می رفتیم. ما کلاس چهارم یا پنجم ریاضی بودیم و بچه ها کمترین علاقه را به بحثهایی که توی آلیک میشد داشتند. اغلب اهل پارتی و لباس و مد و بعضیها هم درس بودند.
طرح این موضوع هیچ مخاطبی نداشت. و ما این را احساس می کردیم. از یک طرف احساس می کردیم وظیفه داریم آن را مطرح کنیم، از طرف دیکر به نظرمان جز مسخره شدن یا به دیوار بیتفاوتی خوردن نتیجهای نداشت. پوسترهایی هم در این ارتباط داشتیم که منتظر بودیم در وقت مناسب به دیوار بزنیم. تناقض فعالیت در جمعی که فکر و اندیشهات مقبولیت عام ندارد خود را برجسته تر نشان می داد. بالاخره با کارینه همکلاسیم تصمیم گرفتیم با سرودهای میهنی و انقلابی آشنا برای بچه ها ، البته که ارمنی، شروع کنیم و سرودخوانان به کلاسها برویم و دوستان را تشویق کنیم به ما بپیوندند و پوسترها را در راه در راهروها بزنیم و نهایتا در حیاط مدرسه جمع شویم و چند شعار بدهیم.
کار انجام شد. اینکه چقدر همکلاسهای غیرآلیکی همراه شدند میشود گفت بسیار کم. اما سرودخوانی همراهانی پیدا کرد. آیا این روز در ذهنها جا باز کرد شاید بله . آیا فکری گسترش یافت. بعید میدانم.
خاطرهی دیگری که دارم چسباندن پوستر یادبود قربانیان ۲۴ آوریل، روز قتل عام ارامنه توسط حکومت عثمانی، بر ویترین مغازههای خیابان نادری و جمهوری بود. نوع برگزاری مراسم ۲۴ آوریل در ایران همیشه تابع عوامل مختلفی مثل روابط سیاسی دولتهای ایران و ترکیه و یا نوع برخورد حکومت با تظاهرات خیابانی بوده است. هروقت روابط با ترکیه خوب بوده یا تمایلی به وجود تظاهرات در خیابان نبوده تظاهرات خیابانی ممنوع شده و این بزرگداشت در فضاهای بسته داخلی انجام شده است. و هروقت روابط با ترکیه طوری بوده که اجازه میداده، تظاهرات خیابانی ۲۴ آوریل به خیابان و نهایتا به سفارت ترکیه ختم شده است. آن سال هم محدودیت تظاهرات بود و چسباندن پوستر و اعلامیه گویا چندان با مجوز نبود و در نتیجه اجرای کار توسط ما با تهییج ما در رابطه با موضوع و عملا کمی با ترس و لرز ما انجام شد.
من هنوز در دورانی نبودم که با مسئله ناسیونالیسم ارمنی بطور جدی برخورد داشته باشم. در فضای ناسیونالیستی مدارس ارامنه و انجمنهایی که می رفتیم و البته خانواده ها، این تفکر چنان جاافتاده بود که مطالعه و زمان و تجربههای بیشتری می خواست تا بتوان در مورد آن به قضاوت و برخورد فکری نشست. اینکه ما در کشوری مثل ایران چطور مهمترین مسئلهمان ارمنستان و تحولات آن بود، یا انزوایی که جامعه ارمنی در مجموعهی جامعه داشت، و حتی در جهت آن با سیاست «حفظ هویت ارمنی» تلاش می شد، طبیعی می نمود. به خصوص که دوستیهای دبیرستانیمان هم به همین جمع دوستان همکلاسی آلیک که هم درس خوان بودیم و هم فعال در آلیک محدود شده بود. در هر صورت در آن زمان من یک دوری احساسی نسبت به انتظاراتی که از ما در آلیک می رفت داشتم، ولی این احساس چندان روشن و عمیق نبود.
اما از بحثهایی که ناشی از مطالعهی مرامنامهی حزب ایجاد شد بحث سوسیالیسم برایم جذابتر بود. یادم میآید از ما خواسته شد که مرامنامه حزب را در مجله های قدیمی دروشاگ (ارگان حزب) بخوانیم و تحت تأثیر آن مطلبی بنویسیم. از مطلبی که من در مورد آن نوشتم و به رفیق هارپیک دادم و مورد تشویق واقع شدم دو نکته یادم مانده است. یکی اینکه اعتراض کرده بودم که چرا ما وقتی وارد انجمن نوجوانان می شویم توسط مدیران با عنوان نوجوانان داشناک مورد خطاب قرار میگیریم، در حالیکه ما عضو حزب نیستیم. از طرفی اگر قرار است ما آگاهانه انتخاب کنیم چرا از مرام و فعالیتهای دیگر احزاب ارمنی مثل هنچاگیان و آرمناکان برای ما نمی گویند. بگذریم که در ایران اینها فعال نبودند ولی می دانستم در لبنان و دیگر جوامع دیاسپورای ارمنی وجود دارند. چه ساده بودم. نکتهی دیگری که عنوان کردم تأثیر گرفته از کتاب تازهای که خوانده بودم یعنی ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی بود. نمیدانم بعدش چه نوشته بودم و چطور به اینجا رسانده بودم که من دوست دارم مثل آن ماهی سیاه کوچولو برای آگاهی از برکه به دریا بروم. و چه باک که نه برکه را می شناختم و نه دریا را.
در آن دورهی رشد شخصیت مسلماً تمامی بحثها و برخوردهای اجتماعی ما در شکل گیری شخصیتمان شدیداً موثر بود. مباحثی مثل عدم پذیرش زور، آزادی و استقلال در کنار مباحث نیمه سیاسی در شخصیت ما هم اثر گذار بودند. من که از بچگی عزت نفس و غروری نسبت به تحقیر و توهین نشان میدادم و حتی با رفتار بچهگانهام با معلمی که به من توهین می کرد قهر میکردم، در این دوران با بسیاری از معلمهای مدرسه به خاطر بحث های از نظر خودم غیر منطقی یا مقابله به خاطر توهین به دیگر همکلاسیها درمیافتادم و ازکلاس اخراج می شدم. در کلاس چهارم دبیرستان تقریبا بیشتر دبیرها یک بار من را از کلاس اخراج کرده بودند و نوعی رفتار اعتراضی در من شکل گرفته بود.
تا پایان دوره دبیرستان به جز ماه های امتحان نهایی و کنکور به شرکت در جلسات آلیک ادامه دادم. اما بعد ازدورهی کوتاه عضویت در بخش دانشجویی حزب داشناک ما اعضای بخش دانشجویی که تردیدهایی در مورد مرام و منش حزب داشتیم در اعتراض به اخراج رفیق وازریک ، عضو متفکر حزب که نزد ما بسیار محبوب بود و کم کم به مقابله با حزب برخاسته بود، و البته بعدها به کنفدراسیون دانشجویی پیوست، به شکل گروهی (البته نه همه) از حزب استعفا دادیم. و این پایان ارتباطم با آلیک بود. در واقع مرزبندی واقعی من با حزب داشناک در محیط دانشجویی و با آگاهی بیشتر از تحولات اجتماعی و انتظاراتی که از جایگاه خودم به عنوان یک ارمنی در جامعه ایران داشتم شکل گرفت.
انجمن نوجوانان آلیک با تمام نکات منفیای که در شکل گیری فکری نوجوانان و جوانان ارمنی داشت که بعدها بیشتر به آن آگاه شدم ، ازجمله ناسیونالیسم افراطی (و حتی گاهی شوینیسم) و انحصارطلبی و خیلی موارد دیگر، از حق نباید گذشت که اثرات مثبتی هم برای پرورش ما در نوجوانی به عنوان افراد اجتماعی داشت. آشنایی با تشکیلات و تشکیل جلسات و صحبت و اظهارنظر در مورد موضوعات مختلف سیاسی و اجتماعی و سازمانی، به عهده گرفتن مسئولیت، و به اجرا درآوردن آن در زمان لازم و غیره مواردی بودند که برای نوجوانانی به سن ما هم اعتماد به نفس میآموخت هم تجربه های مختلف و از این نظر همیشه به یاد انجمن نوجوانان آلیک می افتم و به نوعی مدیونش هستم . اما مجموعه شرایط زیستی من در خانواده در آبادان و تهران و ارتباطات بیشتری که با افراد غیر ارمنی داشتیم، و ورود به دانشکده فنی تهران و آشنایی با جنبش دانشجویی و مجموعه پیچ در پیچ تحولات فکری انگار امکان خلاص شدن از «برکهی» ناسیونالیسم افراطی ارمنی به زبان ابهامآمیز نوشتههای نوجوانی را فراهم کرد. چیزی که برعکس تبلیغات آن دوره محافل ارمنی، بهیچ وجه به معنی جدا شدن از هویت ارمنیام نبود.
اما شاید مهمترین اثری که آلیک در زندگی من گذاشت آشنا شدن و دوستی با روبرت، همسر آینده ام، بود.
او هم عضو هیئت مدیره انجمن نوجوانان بود. پسری فعال که در سن اواخر دانش آموزی نقد فیلم می نوشت و در مجله «آلیک نوجوانان» بسیار فعال و تقریباً دستیار رفیق ژیرایر بود. نظراتمان در جلسات بسیار نزدیک به هم بود، طوری که گاهی من به خاطر اینکه انگ دنباله روی از او بهم نخورد سعی می کردم در اعلام نظر از او پیشی بگیرم تا مشخص شود بدون تأثیر از او نظر دادهام. هرچند او به دوستم لاریس علاقه داشت و برای عید و پارتی او را انتخاب می کرد و از لاریس می شنیدم که چقدر برای ارتباط بیشتر با او سمج و مصر است. اما دوستی ما به عنوان دو آدم هم نظر و هم فکر ادامه داشت. ما داشتیم از نظر شخصیتی شکل میگرفتیم و دوستی با او برای من مهم بود .هرچند او را کمی بچه پررو می دیدم ولی از او خوشم میآمد به خصوص از نظراتش و پیگیری و پشتکارش. بعد از خروج از آلیک و در دوران دانشجویی هم ارتباط ما پراکنده ادامه پیدا کرد هرچند به علت رفتنش به زاهدان و بعد انگلیس گاهی ارتباطمان قطع میشد، اما با دیدار مجدد و صحبت مشخص میشد که سیر تحولاتمان بسیار بهم شبیه است. من در دانشکدهی فنی و او در مدرسهی عالی تلویزیون و سینما، هردو علاقه مند به تحولات داخل ایران، انگار از یک مجموعه تغذیه می شدیم. با نزدیکی بیشتر فکری و سیاسی در بحبوحه سالهای ۵۷ و ۵۸ بود که کم کم ارتباطمان بیشتر شد و بقولی آیندهمان با هم رقم خورد.
بهمن ماه 1399