ابرهای خاطره

خاطرات کودکی ،نوجوانی و جوانی در آبادان و تهران دهه ۴۰ و ۵۰ و...

ابرهای خاطره

خاطرات کودکی ،نوجوانی و جوانی در آبادان و تهران دهه ۴۰ و ۵۰ و...

ابرهای خاطره ۸- صلیب طلا


 

 

کمی بعد از زنگ وارد کلاس شدم. ولوله ای در کلاس حاکم بود. معلم مان گفته بود کمی دیرتر می آید چون خانم ناظم با ما کار دارد. بالاخره خانم دانیک با آیلین همکلاسی مان وارد شدند و ولوله کم شد. هویک، مبصرمان، که پسر خانم دانیک بود برپا گفت و مراسم پاشدن و نشستن برگذار شد و سکوتی حاکم. سکوتی که بیشتر به نظر می رسید از کنجکاوی بچه ها برای فهمیدن ماجرا باشد تا حساب بردن از خانم دانیک. آیلین دختری بود بسیار سفیدرو و قدبلند با موهایی وزوزی شبیه موهای سیاه پوست ها. قیافه اش اغلب و به خصوص در این لحظه کاملا حق به جانب بود. کنار خانم دانیک پای تخته ایستاده بود گردنش را حسابی برافراشته نگه داشته بود و به این طرف و آن طرف نگاه می کرد. خانم دانیک توضیح داد که زنجیر و صلیب طلای آیلین گم شده است و اگر کسی آن را دیده یا پیدا کرده اعلام کند. دوباره سکوت برقرار شد.

 بچه ها شروع کردند به پچ پچ. یکی گفت خانم اجازه شاید توی لباس هایش افتاده. همه خندیدند ولی خانم دانیک با جدیت گفت نخیر. باز بعد از کمی سکوت، یکی گفت خانم اجازه شاید توی موهایش باشد آخه موهای آیلین… این را که گفت همه با صدای بلند شروع کردند به خنده و همهمه شد. ورژ بود که طبق معمول شیطنت می کرد. ورژ از پسرهای جسور کلاس مان بود. لابد از دست دادن یک چشمش هم از عوارض جسارت هایش بود. شناخت زیادی از او نداشتم ولی به خاطر جسارتش از او خوشم می آمد. فکر می کنم ساکن محله کارون یا بهمن شیر بود که محله های کارگرنشین آبادان بودند. اغلب به خاطر شیطنت ها و درس نخواندن هایش کتک می خورد. لحظاتی که از بعضی معلم ها کتک می خورد چنان در خاطرم حک شده که انگار همین دیروز بوده. در تمام مدتی که دستش را برای خط کش خوردن جلو می آورد لبخند بر صورتش بود. در لحظه ضربه مهلک خط کش صورتش یک آن جدی می شد و بعد با خنده صورتش را بر می گرداند و به ما نگاه می کرد. این مسأله متأسفانه معلم را جری تر می کرد. انگار آن ضربه آن طور که باید او را تربیت نکرده بود، پس ضربه محکم تری می زد. و چون نهایتا ادامه کار به معذرت خواهی ورژ ختم نمی شد با اخراج او از کلاس تمام می شد.

خانم دانیک با تشر از همه خواست دست ها به پشت بنشینیم و جم نخوریم. و اعلام کرد چون صلیب آیلین برایش بسیار ارزش دارد و آیلین آن را روی میزش جا گذاشته مجبورند کیف بچه ها را بگردند تا اگر اشتباها همراه با کتاب و دفتر داخل کیف کسی افتاده باشد پیدایش کنند. منطقی  نبود، ولی به هرحال موضوع ظاهرا جدی بود. قیافه بچه ها کمی تو هم رفت و خنده و تعجب و ناراحتی قاطی شد. تا به حال چنین مسأله ای در کلاس مان پیش نیامده بود.

دست ها به پشت! این دستور اغلب از طرف معلم ها شنیده می شد. تنها حربه ای که حداقل چند دقیقه ای از وول خوردن بچه های شیطان کلاس جلوگیری می کرد. هرچند در مورد بعضی از معلم ها این حربه هم کارساز نبود.

 از نیمکت اول سمت راست کلاس شروع کردند.

هویک هاکوپیان پسر سفیدروی بسیار منظم کلاس اولین کسی بود که کیفش را باید خالی می کرد. هویک خوش خط ترین فرد کلاس بود. هرچند خط من هم خوب بود ولی به پای او نمی رسید. خط ارمنی او بسیار قشنگ و مرتب بود و همه بسیار تشویقش می کردند، البته نمی دانم چرا من لرزشی در حروفش می دیدم که همیشه احساس می کردم وسواس زیاد یا حتی ترس ممکن است باعث آن باشد. بسیاری اوقات با پیراهن سفید مرتب و پاپیون یا کراوات به مدرسه می آمد، هرچند آن روز چیزی به گردنش نبود. بعضی بچه های ردّی کلاس مثل هرایر که خیلی قد بلند بود و با بریدگی یک پره بینی اش حسابی قیافه شیطونی داشت، همیشه کراوات یا پاپیون هویک را که کِشی بود می کشیدند و مسخره اش می کردند. بسیاری وقت ها هم پدرش را که مردی قد بلند و شق و رق با لباسی بسیار مرتب و صحبت کردنی از آن هم مرتب تر بود، می دیدیم که او را می رساند و با معلم های مان صحبت می-کرد. مردی با قیافه بسیار مهربان و به قولی بسیار باکلاس بود و یک بار هم از معلم مان خواسته بود مرا کنار هویک بنشانند چون ریاضی من خوب بود و می خواست به گونه ای در بهبود ریاضی هویک مؤثر باشم.

هویک وسایلش را روی میز خالی کرد و خانم دانیک یک یک آن ها را گرفت و تکان داد و کناری گذاشت. یک مرتبه صدای خنده بچه ها بلند شد. پاشدیم ببینیم چیست. پاپیون هویک بود که باعث خنده بچه ها شده بود. شاید پاپیونش را بین رفتن پدرش و آمدن به کلاس باز کرده بود و در کیف گذاشته بود. خود هویک هم خندید و نشست.

نوبت به هویک دوم یعنی پسر خانم دانیک رسید. هویک که جدیدا حسابی چاقالو شده بود پسری شیطون بود که جدیدا مبصر کلاس انتخاب شده بود. شاید چون پسر خانم دانیک بود بچه ها فکر کرده بودند خوب است او را انتخاب کنند. کیف سنگین او خالی شد و باز همه شروع کردند به خندیدن. دو ساندویچ با نان سفید و دو سیب و یک بیسکوییت از کیفش بیرون آمد. بعضی از بچه ها تیکه می-انداختند که «اکه هی، گشنه نمونی» و «نامرد یک کم هم به ما بده»… تشر خانم دانیک سکوت را به کلاس برگرداند.

کلاس های ما در آبادان یکسره بود، یعنی تا ساعت ۲ بعد از ظهر کلاس داشتیم و ظهر زنگ تفریح بلندی بود که بسیاری از بچه ها لقمه یا ساندویچ  و میوه برای خوردن می آوردند. تفاوت طبقاتی در این لقمه ها جالب بود. من اغلب هیچی نمی بردم. می دیدم که دوستانم با نان های رول، که نان باگت کوچکی بود به اندازه نصف نان ساندویچ، و در فروشگاه های شرکت نفت یا به قولی «استورها» می فروختند، ساندویچ هایی پیچیده در کاغذهای روغنی مخصوص ساندویچ و داخل  نایلون های تمیز می آوردند. اما نانی که ما در خانه داشتیم اغلب نان تافتون بیاتی بود که مادرم لای سفره پارچه ای می گذاشت. دور ریختن نان در خانه ما گناه بود. نان بیات را موقع خوردن باید کمی آب می پاشیدیم و لای سفره می-ماند تا نرم شود. نمی دانم چرا مادرم نان رول نمی خرید ، آیا به خاطر قیمتش بود یا عادت و فرهنگش، یا نمی خواست از کارت دیگران برای خرید از استور استفاده کند. نان تافتون را ما از یک مرد عرب که به او تافتونی می گفتیم و با دوچرخه بوق دار نان ها را پخش می کرد می خریدیم. اغلب خرید ما نسیه بود. تافتونی ما مردی بود بلندقد و همیشه لبخندی به لب داشت و مرا هم به اسمم، منتهی با تلفظ عربی «الورد» صدا می کرد. حساب ما را هم روی یک مقوا که همیشه با خود داشت و بر رویش نمی دانم چه علامت هایی می گذاشت می نوشت. آوردن لقمه پنیر با نان تافتون آن هم در کاغذهای روزنامه یا کاغذهای دفاتر تمام نشده را بچه های محله های کارون و بهمن شیر با خیال راحت انجام می دادند، ولی من که با بچه های شرکت نفتی بریم دوست بودم از تفاوت لقمه های آن ها با لقمه خودم احساس خوبی نداشتم و اغلب هیچی نمی بردم و تنها هفته ای یکی دو بار، روزهایی که پدرم از اغذیه فروشی ای که در آن کار می کرد نان ساندویچی و کالباس می آورد، لقمه به مدرسه می بردم.

کیف ها یکی یکی خالی می شد و پته بچه ها به نوعی رو می شد. از کاغذهای ژانت که بچه ها می گفتند نامه های عاشقانه به سبو است، تا بیلچه باغبانی گارنیک که ظاهرا آورده بود به پسر عمویش بدهد، و دفترهای پاره پوره و خودنویس های جوهر داده بچه های نامنظم کلاس تا انواع لقمه های نصفه، سیب های گاز زده و کشک های نیمه لیسیده و قره قوروت و خلاصه همه چیز به همهمه و خنده بچه ها ختم می شد.

به ورژ که رسیدند کلاس از خنده منفجر شد. یک مرتبه صدای خانم دانیک بلند شد که «اوه، اوه، این دیگه چیه؟» قیافه خانم دانیک تو هم رفت و یک جفت جوراب مچاله از کیف افتاد. چند نفری با خنده دماغ های شان را گرفته بودند و خانم دانیک با تعجب به ورژ نگاه می کرد و ورژ طبق معمول با خنده حرف می-زد «خانم چه کار کنم، این دخترا هی می گن جورابت بو می ده، منم گذاشتم شون تو کیف که بو نده».

کم کم به نیمکت ما نزدیک می شدند و نگرانی و دلهره بر من غالب می شد. از آن چه در داخل کیفم پیدا می کردند ناراحت بودم. آرمیک هم که کنار من می نشست قیافه اش آرام نبود. وقتی چین به ابرو می داد انگار دماغش درازتر می شد و در این لحظه هم حسابی چین به ابرویش افتاده بود و دماغش حسابی دراز شده بود. کیف آرمیک را خالی کردند . نه چیز خنده داری در آن بود و نه چیز ناراحت کننده ای؛ یک سری خودکار و مداد و دفتر و کتاب.

نوبت به من رسید. از داغی گونه هایم به نظرم آمد که سرخ شده ام. محتویات کیفم را یکی یکی خالی کردم. دفتر و کتاب ها و جامدادی همیشگی ام و یک سری مقوا. خانم دانیک با تعجب گفت اینا چیه؟ گفتم خانم مقوا است، رویش نقاشی می کنیم.

ماجرا از این قرار بود که نزدیک خانه آرمیک اداره حسابداری شرکت نفت بود. ما بچه های محل همیشه به ظرف آشغال بزرگ آن که در باغچه اداره بود سرک می کشیدیم و چیزهای مختلفی از آن جا پیدا می کردیم. از کاغذ کاربن مصرف شده که ما مجددا آن ها را مصرف می کردیم تا مداد و پاک کن نصفه و مجله ها و کاتالوگ های رنگی تا کارت های پانچ کامپیوتر که برای ما مقواهای خوبی محسوب می شدند. این کارت ها که فقط چند جای آن ها سوراخ می شد برای ما خیلی جالب بود. گاهی با آنوش روی آن ها شهرـ میوه بازی می کردیم، گاهی دور سوراخ ها را نقاشی می کردیم و جدیداً هم شروع کرده بودیم آن ها را به ورق بازی تبدیل کردن. من که نقاشی ام خوب بود مسؤول نقاشی دل و خاج و لوزی و پیک روی کارت ها با مداد سیاه و قرمز بودم. مشکل تر از همه نقاشی شاه و سرباز و بی بی بود. کارت های نقاشی شده را آورده بودم تا بعد از مدرسه به مائیس و آرمیک که تا آمدن مادرم در منزل شان می ماندم نشان دهم.

خوشبختانه خانم دانیک زیاد توجهی به کارت ها نکرد و به نیمکت بعدی رفت. هرچند من نگران سؤالات بعدی بچه ها در مورد این کارت ها بودم و این که مجبور شوم توضیح بدهم آن ها را از کجا گیر آورده ام.

کیف ها یکی یکی خالی شدند و صلیب طلا پیدا نشد. آیلین بیشتر از این که ناراحت یا غمگین به نظر برسد عصبانی بود. خانم دانیک باز از بچه ها خواست اگر آن را جایی پیدا کردیم به دفتر مدرسه تحویل دهیم. بچه ها هم با وجود این که از گرفته شدن وقت درس و تفریحی که از ماجرا کرده بودیم خوش بودند، ولی از تهمتی که باقی مانده بود کمی گله مند بودند.

مدرسه تمام شد و صلیب طلا پیدا نشد.

تابستان گذشت و صلیب طلا را کاملا فراموش کرده بودم که یک روز برای بازی به منزل آرمیک رفتم. او با مادرش برای رفتن به مهمانی آماده شده بود. صلیبی طلایی به گردن داشت که تابه حال ندیده بودم. کمی تعجب کردم. احساس کردم او هم متوجه حالت من شد و توضیح داد که صلیب طلایش را پدرش تازه برایش خریده است. هرچند وضع خانواده آرمیک هم خیلی بهتر از ما نبود ولی پدرش همیشه کار می کرد و شاید می توانست صلیب طلا برایش بخرد. به هرحال آن ها به مهمانی رفتند و من به خانه برگشتم.

 احساس عجیبی داشتم. هیچ دلیلی برای این که این همان صلیب آیلین است نداشتم، ولی احساس دلخوری داشتم و از این که این احساس را داشتم هم از خودم بدم می آمد. احساس می کردم آن صلیب طلا وصله ناجوری روی گردن آرمیک بود. دلم می خواست آن صلیب طلا نبود. فکر می کردم شاید حسودیم شده و باز بیشتر ناراحت می شدم. فکر می کردم اصلا چرا صلیب طلا این قدر اهمیت دارد که خانم دانیک همه ما را شرمسار کرد و کیف های مان را گشت. نمی توانستم این شک را که ممکن است این همان صلیب آیلین باشد از خودم دور کنم و این مسأله مرا ناراحت می کرد. دلم می خواست یک  بار دیگر از آرمیک بپرسم چه طور شد که پدرت این صلیب را خرید. ولی مگر خودش توضیح نداد؟ پرسش دوباره من جز متهم کردن او هیچ معنی دیگری نداشت. اصلا شاید صلیب او اصل نبود و فقط رنگش طلایی بود، هرچند خودش گفته بود که از طلاست. فکر می کردم اصلا چه معنی دارد بچه های به سن ما گردن بند طلا داشته باشند. ولی چرا وقتی آیلین و دیگران آن را به گردن داشتند این احساس را نداشتم. احساس می کردم از هرچه صلیب طلا و طلایی است بدم می آید. به خاطر این که در احساس دوستی من با آرمیک خلل ایجاد کرده بود، به خاطر این که آیلین را با عصبانیت در مقابل ما قرار داده بود. و به خاطر این که بی خودی دل های ما را از هم دور می کرد.

بعد از آن روز این کلنجار احساسی نسبت به آرمیک و صلیب طلایش گه گاهی به سراغم می آمد، ولی به مرور آن را فراموش کردم. سال ششم دبستان شروع شد و به علت درس و مشغولیت ها ارتباطم با آرمیک کم تر شد. در دلم قبول کردم که آن صلیب طلا را پدر آرمیک خریده بود، اما حساسیتی که نسبت به صلیب طلا و طلایی داشتم تا مدت های طولانی با من باقی ماند.

 

دوهفته نامه "هویس" شماره 144  - 31 فروردین 1392

  

ابرهای خاطره ۷- رکسی

رکسی

 

 

 

رکسی یک ماهه بود که آوردندش به منزل جدید. رکسی صاحب داشت، برعکس میشکا، گربه پیر حیاط ما و جوجه تیغی بی اسم و رسم باغ که صاحبی نداشتند ولی در حیاط ما زندگی می کردند. آقای سرکیسیان، صاحب خانه مان، صاحب رکسی بود و او را آورده بود تا سگ باغ منزل شان باشد. ما هم که در اطاق های کارگری حیاط پشتی آن ها زندگی می کردیم با رکسی همسایه محسوب می شدیم.

رکسی خیلی زود با میشکا اخت شد. بعد از یک سری عوعوی کودکانه که از طرف میشکا با بی اعتنایی روبه رو شد، شروع کرد با کنجکاوی به او نگاه کردن و به حالت دفاع دور و ور او قدم زدن. به مرور از ترس و احتیاطش کم شد و در عین حال متوجه شد باید احترام میشکا را که در این منزلگاه حق آب و گل داشت و کم وبیش هم قد خودش بود به جا آورد. میشکا اغلب با ابهت در حیاط لم داده بود و بدون این که سرش را بلند کند او را نظاره می کرد.

رکسی سگی بود گرگی، به رنگ قهوه ای روشن با گوش های ایستاده، پوزه ای دراز و چشمانی درشت و نافذ. تازه که آمده بود شکم گنده ای داشت و صدای تیز عوعو اش همه را می خنداند، اما به مرور شکمش کشیده شد و قد و قامت و صدایش هیبتی پیدا کرد.

نام میشکا را مادرم بر او گذاشته بود. او که ظاهراً پیش از آمدن ما نیز در این منزل رفت وآمد داشت گربه ای بود سفید، که تنها یک گوش و دمش به رنگ زرد مایل به قهوه ای بود. هیکل چاقی داشت و بسیار با طمأنینه حرکت می کرد. در مورد جوجه تیغی چیز خاصی نمی توانم بگویم، جز آن که اندازه یک موش خرما بود به رنگ خاکستری با تیغ های قهوه ای سیر. روی جوجه تیغی اسم نگذاشته بودیم، شاید به این خاطر که شک داشتیم به اسم صدا کردنِ او نتیجه ای داشته باشد.

این سه حیوان که در منزل ما زندگی می کردند حسابی من و برادرانم را مشغول می کردند. وقتی جوجه تیغی را که بین منزل ما و باغ گل کناری مان در رفت وآمد بود می دیدیم، او را بر می داشتیم و کنار میشکا می گذاشتیم. جوجه تیغی خودش را جمع می کرد و به شکل گلوله در می آورد. میشکا شروع می کرد به بازی با این گلوله و با چنگال هایش مرتب گلوله را بر می گرداند تا از آن سر در بیاورد، هرچند تیغ هایش این کار را دشوار می کرد. رکسی که محتاط تر بود با کنجکاوی تماشا می کرد. گاهی صداهایی شبیه زوزه کودکانه در می آورد و دور جوجه تیغی می چرخید، و گاهی ژست تهاجمی می گرفت. ولی هیچ وقت به جوجه تیغی دست نمی زد. تا این که همگی خسته می شدند و کناری لم می دادند. آن وقت جوجه تیغی به آرامی کله اش را در می آورد و یواشکی جیم می شد. گاهی هم یک بشقاب شیر در حیاط می گذاشتیم و جوجه تیغی را کنار آن می نشاندیم. میشکا و رکسی هم برای خوردن شیر می آمدند. منظره خوردن شیر این سه حیوان از یک ظرف واقعاً دیدنی بود. جوجه تیغی تا بوی شیر را حس می کرد سرش را یواش از حالت گلوله شده اش در می آورد و به ظرف نزدیک می شد. وقتی عکس العملی از دیگران نمی دید سرش را داخل بشقاب می کرد و به جمع خوشبخت شیرنوشان می پیوست.

رکسی سگ بازیگوش و مهربانی بود و با او خیلی زود و حسابی دوست شدم. با او توپ بازی می کردم. توپ تنیس را پرت می کردم و او با هیجان آن را پیدا می کرد و توپ به دهان پیش من برمی گشت تا من بازی را تکرار کنم. یا با او می دویدم، و یا می گفتم کنار من روی تاب باغ بنشیند و تاب بازی می کردم. گاهی هم به نظر خودم سعی می کردم او را تربیت کنم. به او سلام کردن یاد می دادم و او از هر ده بار یک بار حرکتی را که یادش داده بودم انجام می داد و در حالت نشسته یک دستش را به نشانه سلام بالا می آورد. ولی از شما چه پنهان نه من معلم خوبی بودم و نه او شاگرد خوبی.

وقتی از مدرسه برمی گشتم چنان با هیجان می دوید و به من ابراز محبت می کرد که خیلی زود یکی از شادی های من شد شنیدن زنگ آخر کلاس و برگشتن پیش رکسی. وقتی هم در اطاق مان مشغول درس می شدم مرتب سرش را به توری در اطاق می مالید و موس موس می کرد.

در روزهای تابستان وجود او محشر بود. من به تازگی صاحب یک دوچرخه زنانه دست دوم شده بودم و چرخ سواری یاد گرفته بودم. دوچرخه های زنانه میله وسط بین زین و فرمان را نداشتند و سوار و پیاده شدن از آن ها خیلی آسان تر بود، به خصوص که ما دخترها بیشتر وقت ها دامن می‌پوشیدیم. من با دوچرخه همراه با رکسی از منزل خارج می شدم و تا محله ی سه گوش می راندم. وجود او باعث اعتماد به نفس من می شد. او تمام مدت کنار من می دوید. برای این که او خستگی در کند و یا برای نفس گرفتن خودم، سر چهارراه ها کمی توقف می کردم و با او سر به سر می گذاشتم و بعد دوباره راه می افتادیم. دوچرخه سواری در خیابان های خلوت بین منازل زیبای محله بریم که خانه های سازمانی بزرگ شرکت نفت بودند واقعاً کیف داشت. آن قدر می راندم که وقتی به منزل برمی گشتیم هم او و هم من خسته و کوفته در چمن ها ول می شدیم.

در محله بریم، اغلب خانه ها سگ داشتند و لانه ای مخصوص آن ها که در گوشه باغ-شان گذاشته شده بود. آقای سرکیسیان هم برای رکسی لانه ای در باغ جلو منزلش و کنار درِ اصلی مستقر کرده بود، قلاده زیبایی هم به گردنش بسته بود که نام رکسی بر آن حک شده بود. رکسی کم تر در لانه یا طرف درِ اصلی بود و بیشتر وقتش را در حیاط پشتی و کنار ما می گذراند. فقط وقتی خانم سرکیسیان او را صدا می کرد و غذای او را در لانه می گذاشت به لانه اش سر می زد و ناهار و شامش را در لانه اش صرف می کرد! اوایل این موضوع چندان توجه صاحب خانه مان را جلب نکرد. اما به تدریج مسأله ای شد که آقای سرکیسیان را ناراحت می کرد. او بعدازظهر ها که به خانه می آمد رکسی را صدا می زد و وقتی می دید نمی آید و در حیاط پشتی است عصبانی می شد و قلاده اش را با زنجیر به لانه می بست تا عادت کند در جایگاهش به عنوان نگهبان باغ و منزل آقای سرکیسیان انجام وظیفه کند. رکسی هم که گویا از این مسأله راضی نبود مرتب پارس می کرد و سر و صدا راه می انداخت. گاهی آشنا و ناآشنا هم سرش نمی شد و بر سر آقا و خانم سرکیسیان هم پارس می کرد و به خصوص باعث ترسیدن بچه کوچک آن ها می شد. گاهی که فکر می کردند شاید از بسته شدن ناراحت است، تا زنجیرش را باز می کردند به طرز دیوانه واری به این طرف و آن طرف می دوید و به پارس کردن ادامه می داد . یک بار هم که در اصلی باز بود به طرف همسایه که از کنار خیابان می گذشت حمله کرد و حسابی همه را ترساند.

من به مادرم می گفتم رکسی در حیاط پشتی کاملا سگ معقولی است، اگر هم برای کسی خارج از منزل پارس می کرد، حتی برای «گونی دله ای» که هیبت وحشتناکی داشت و برای خرید شیشه و پاکت اضافه یا وسایل اضافه انباری می آمد، تا به او می گفتیم «رکسی ساکت»، ساکت می شد. اما رفتارش طرف درِ اصلی و در کنار صاحب خانه کاملا نامعقول می شد. به مادرم می گفتم: «خوب رکسی ما رو به عنوان صاحب خودش انتخاب کرده، از کجا باید بدونه صاحبش آقای سرکیسیانه؟ ارتباط خونی که ندارند». و لبخند می زدم. مادرم از حرفم عصبانی می شد و می گفت: «نشنوم دیگه این حرف رو تکرار کنی. یعنی چی؟ مگه سگ می تونه صاحبش رو انتخاب کنه؟» من هم که بیشتر حرصم می گرفت ادامه می دادم: «اصلاً معلومه رکسی از نظر نژادی سگ حیاط پشتیه. نمی بینی چه طور سر عابرهای لاغر زردنبو پارس نمی کنه ولی تا یک آدم چاق و چله کت و شلواری شیک می بینه هار می شه» و مادرم را بیشتر عصبانی می کردم. ولی کم کم دلم برایش می سوخت و بحث را تمام می کردم. بالاخره، او بود که باید می رفت در خانه آقای سرکیسیان کار می کرد و در کنار تمیز کردن منزل و رخت و لباس شان جواب گوی رفتار رکسی هم می بود. می دانستم مادرم هم رکسی را خیلی دوست داشت ولی آن قدر پخته بود که هیچ وقت به روی خودش نیاورد.

با گذشت زمان رفتار رکسی بدتر شد، به طوری که هر وقت آقای سرکیسان را می دید پارس می کرد. قضیه داشت جدی می شد. سگ صاحبش را نمی شناخت.

من از رفتار رکسی ناراحت می شدم ولی فکر می کردم تقصیر از آقای سرکیسیان است. او با رکسی مثل کارگر نگهبان رفتار می کرد، و متوجه نبود که سگ هم مثل بچه به توجه نیاز دارد. گاهی که بعد از یک کلنجار طولانی موفق می شد رکسی را به ساکت نشستن دم لانه اش وا دارد، مادرم به من سفارش می کرد اصلا خودم را نشان ندهم تا رکسی هوایی نشود. من هم از اطاق مان خارج نمی شدم، دست شویی رفتنم هم باید بسیار بی سروصدا و مخفیانه انجام می شد.

مادرم دستور اکید داده بود با رکسی اصلا بازی نکنم و معتقد بود رکسی زیادی پررو و هار شده است. همسایه ها هم شکایت کرده بودند. رکسی هم تمام روز با قلاده زنجیر شده در کنار لانه اش بود و تنها گه گاه صدای پارسش را می شنیدم. می دانستم بیماری هاری ندارد وگرنه دمش آن قدر شق  و رق بالا نمی ایستاد. ولی منتظر بودم کمی آرام تر شود و به رفتار جدیدی که باید نشان می داد عادت کند.

یک روز که از مدرسه آمدم تصمیم گرفتم با وجود دستور اکید مادرم به او سری بزنم. دو روزی بود صدای او را نشنیده بودم. وقتی کنار لانه اش رفتم دیدم زنجیر افتاده و رکسی نیست. صدایش زدم ولی نبود. دویدم پیش مادرم که بگویم رکسی در رفته، اما مادرم گفت از اداره حفاظت شرکت نفت آمده اند و رکسی را برده اند. گفتم یعنی چه؟ گفت چون هار شده بود و از او شکایت کرده بودند. آقای سرکیسیان هم موافقت کرد او را ببرند. وحشت زده گفتم یعنی چه؟ ببرند که بکشند؟ مادرم من و من کرد: «نه که بکشند، رکسی که هار نبود، می برند به یک باغ یا کارگاه دور افتاده تا آن جا نگهبانی کند». حرف های مادرم کمی مشکوک بود. معمولا سگ ها را اگر اعلام می شد مزاحم هستند می بردند می کشتند. حالم از این فکر به هم می خورد. احساس کردم که مادرم هم گریه کرده بود. دلم نمی خواست در خانه بمانم. دوچرخه را برداشتم و از خانه بیرون زدم. کاش روز قبل با رکسی بازی کرده بودم. دلم خیلی برایش تنگ شده بود. دلم خیلی می سوخت. رکسی مهربان ما قربانی شده بود.

تمام مدتی که با دوچرخه تا سه گوش رفتم گریه امانم نمی داد که راه را ببینم، و دم به دم می ایستادم. در هر گوشه یاد رکسی می افتادم که وقتی می ایستادم با وجود این که نفسش در نمی آمد کمی از من جلو می زد و بعد برمی گشت و بلند می شد و دستانش را بالا می آورد و من گردنش را بغل می کردم و به نظرم می آمد شادی را در چشمانش می بینم. با خودم فکر کردم رکسی قربانی این شد که طرفدار ما حیاط پشتی ها بود. و حسابی برایش گریه کردم.

وقتی کمی آرام شدم و داشتم برمی گشتم تنها امیدم این بود که شاید کارگران اداره حفاظت هم متوجه مهر و محبت رکسی بشوند و او را واقعاً همان طور که مادرم گفته بود برای نگهبانی یک کارگاه دورافتاده ببرند. بعد فکر کردم مطمئنا آن جا او وظایفش را به خوبی انجام خواهد داد چون اطاق نگهبان همان دم در است و او با نگهبان که احتمالا آدم زحمت کشی با لباس نیمه فرسوده خواهد بود از ته دل دوست خواهد شد. شاید هم نگهبان بچه هایی داشته باشد که حسابی با رکسی بازیگوش بازی کنند و زندگی شادی برای او ایجاد شود. و لابد اگر هم احیاناً بر سر صاحب کارگاه که نمی دانم چند وقت به چند وقت به کارگاه سر می زند پارس کند کسی ناراحت نخواهد شد. 

دوهفته نامه "هویس" شماره 142   – 19 اسفند 1391

ابرهای خاطره ۶- بازدیدهای کودکانه ما

بالاخره بعد از قول و قرارهای مفصل که چندین بار به هم خورده بود، قرار بود به بازدید یک هواپیمای مسافربری در فرودگاه آبادان برویم. این را «ماییس» پسر فامیل ما یا دقیق تر پسر «پدر تعمیدی» من خبر داده بود.

خانواده «گریکور» یا همان «پدر تعمیدی» یا به ارمنی «کاور» من هم در نخلستان چند خانه آن طرف تر ما ساکن بودند. کار پدر تعمیدی این است که به کمک کشیش، بچه ی چندماهه را که در بیشتر مواقع به خاطر جدا شدن از پدر و مادر و دیدن کشیش با آن ردا و ریش و صلیب بزرگش زهره ترک شده است، هم زمان با آواز کشیش که اغلب با شیون کودک همراه است در کلیسا غسل دهد و مسیحی کند، و البته در آینده کمک خانواده باشد. 

ادامه مطلب ...

ابرهای خاطره ۵- کتاب‌های گلوریا

  

آقای ابطحی قدم میزد و یکی از بچهها درس جدید فارسی را روخوانی میکرد. بقیه هم طبق دستور معلم با انگشت متن خوانده شده را تعقیب میکردند تا بتوانند از جایی که قطع شد خواندن را ادامه دهند. کسی که در حال خواندن بود واقعاً جان میکند. تپق زدنهای متوالی و غلط خواندنهایش همه را کلافه کرده بود. هرایر، همکلاسی و همنیمکت من، طبق معمول شیطنت میکرد. از ردیهای کلاس بالاتر بود و با وجود قد بلندش او را کنار من در نیمکت ردیف دوم کناری نشانده بودند تا ظاهراً کنترلش کنند. انگشتش را تند و تند روی خطها میکشاند و تندتند کتاب را ورق میزد و به من نگاه میکرد تا مرا بخنداند. من هم که در کنترل خنده ضعیف بودم یک در میان زیر میز میرفتم و میخندیدم، که یکباره معلم حکم خواندن مرا صادر کرد. به زور  به کمک اطرافیان، محل ادامه را پیدا کردم و شروع به خواندن کردم. متن درس تمام شد و من ساکت شدم. معلم گفت تکلیف شب را هم بخوان. تکلیف شب! در کتاب من تکلیف شبی نبود. هرایر داد زد: «آقا کتابش تکلیف شب نداره، آخه کتابش مال عهد بوقه!» بعد سریع کتابم را گرفت و کتاب خودش را جایش قرار داد و من تکلیف شب را هم خواندم. 

ادامه مطلب ...

ابرهای خاطره ۴- تابستان خوش در باشگاه نفت

تابستان بین کلاس چهارم و پنجم، مادرم به کمک یکی از کارمندان شرکت نفت مرا هم در برنامههای تابستانی باشگاه نفت آبادان ثبتنام کرد. کارنامهی پر از بیستم مجوز من برای ثبتنام شده بود. آشنایان شرکت نفتی برای تشویق قبول میکردند که مرا به عنوان خواهرزاده معرفی کنند تا از امکانات شرکت نفت استفاده کنم. آرمیک دختر همسایه قدیممان هم ثبتنام کرده بود. برنامه تابستانی باشگاه نفت پر بود از برنامههای متنوع. از کلاسهای پینگ پنگ و تنیس تا اسب سواری و رقصهای مختلف مثل پاسادوبل و غیره، تماشای کارتون و بالاخره آموزش شنا.

روز اول استخر برنامه تابستانی، روز هیجانانگیزی بود.

آرمیک مایو نداشت و قرار شد من برای او پارچه بخرم و مایو بدوزم. 

ادامه مطلب ...