حالا که بازنشسته شده ام وقتی داشتم مروری می کردم در زمینه کارهایی که داشته ام و ماجراهایشان دیدم بد نیست آنها را به نوشته درآورم.
من همیشه معتقد به کار زنان و استقلال مالیشان بودهام. شاید تجربهی زندگی مادرم تحکیم کنندهی این اعتقاد بوده است. پس ازفارِغالتحصیلی و ازدواج، در بندرعباس روزی با دیدن آگهی استخدام معلمین حق التدریسی در آموزش و پرورش به اداره مربوطه مراجعه کردم و جواب شنیدم که معلم مسیحی استخدام نمیکنیم. استدلال من هم که می خواهم ریاضی و فیزیک درس بدهم چه ربطی به مسیحی بودنم داره مورد قبول واقع نشد. گفتند: معلم الگو است و ما نمی خواهیم که یک مسیحی الگوی بچه ها باشد. البته همان موقع در تهران کلی معلمین مسیحی کار می کردند و معلوم بود گزینش این شهر در آن هرج و مرج اوضاع، قوانین خودش را داشت. در شیراز هم یک بار به پتروشیمی شیراز مراجعه کردم گفتند استخدام زن نداریم.
بعد از برگشت به تهران به علت حامله بودن مدتی در خانه خیاطی می کردم. روبرت نصف روز در مغازه برادرم فروشندگی می کرد با حقوق 2000 تومان که 1500 تومانش را اجاره می دادیم . و من کیف های پارچه ای کودکانه می دوختم و به مغازه برادرم و مغازه آشناها می دادیم. تا اینکه بعد از متولد شدن مارتیک دیدم کار در خانه در حالی که بچه هست با وجود حضور مادربزرگ یا خاله برایم عملی نیست . تصمیم گرفتم به کار خیاطی در تولیدیها رو بیاورم. اولین کار خیاطی با چرخ صنعتی را در یک پیراهن دوزی مردانه شروع کردم . بقولی تنهدوز بودم و با پیشرفت کارم به یقه دوز ارتقا یافتم . کارگاه های خیاطی معمولا بعد از عید کار نداشتند و من مجبور شدم به یک کارگاه بچه گانه دوزی در خیابان جمهوری منتقل شوم. بعد با فکر اینکه حالا که خیاطی می کنم بروم به یک کارگاه بزرگ مثل جامکو و ... به این کارگاه ها برای کار مراجعه کردم.جالب است که در جامکو که یک کارخانه بزرگ بودو من خیلی مشتاق شده بودم که استخدام شوم، وقتی گفتم دیپلم دارم گفتند ما با مدرک دیپلم استخدام نمی کنیم چون توقعاتشان بالا میره و دردسر ایجاد می کنند! آخرش بعد از سرزدن به کارگاه های مختلف در کارگاه بَرَک کار پیدا کردم. نمی دانم چرا به فکر کار مهندسی یا تدریس نبودم. فکر می کنم بیشتر جو کارگرزده سیاسی و اهمیت ندادن به شغل و حرفه باعثش بود و البته تعطیلی صنایع و مشکل پیدا کردن کار مهندسی در آن اوضاع. خیلی از همکلاسیها کار مهندسی پیدا نکرده بودند، و به تدریس در دبیرستان روی آوردند.
بعد از دستگیری روبرت من مجبور شدم مدتی کار نکنم. تازه بعد از آن بود که به فکر افتادم از مدرکم استفاده کنم. با توجه به اوج بیکاری پیدا کردن شغل مهندسی دور از دسترس به نظر می رسید، پس به دبیری حقالتدریسی روی آوردم و در دبیرستان سخن برای تدریس ریاضی استخدام شدم. تازه آن هم با کلی امتحان و گزینش و نوشتن کروکی منزل کنونی وقبلی و ...که کلی رعب و وحشت درآدم ایجاد میکرد. اما دبیری شغلی نبود که مرا ارضا کند. از طرف دیگر با توجه به نیاز به درآمدی ثابت تصمیم گرفتم هرطور شده شغل مهندسی پیدا کنم . ناسلامتی ۶ سال و نیم مهندسی خوانده بودم. البته اصرار یکی از دوستان عزیزمان، که الان بین ما نیست و همیشه به یادش هستم، به اینکه ما باید بقولی «کاریر» داشته باشیم و تخصصی را که برایش تحصیل کردهایم دنبال کنیم در اصرار من برای پیدا کردن کار مهندسی بسیار موثر بود.
برای عملی کردن پیدا کردن شغل مهندسی هر سه شنبه برنامه گذاشتم که با آگهیهای روزنامه و اگر نبود با مراجعه به کارخانه ها و موسسات شیمیایی دنبال کار باشم. یادم است در آن روزها آگهی شغل مهندسی اندک بود و من بی هیچ اطلاعی از نیازها مستقیم به کارخانه های زیادی در کرج که فکر میکردم مهندس شیمی لازم داشته باشد مراجعه کردم. جالب است که هیچکس را نداشتم که مرا به شرکتهای مهندسین مشاور ارجاع بدهد.
تا اینکه دوستم که روانشناس بود و در بیمارستان به عنوان بهیار کار میکرد از طریق اداره اشتغال فارغالتحصیلان کاری مناسب رشتهاش پیدا کرد و اطلاع داد که آدم بسیار فعالی در این اداره هست که در عرض یک هفته برایش کار پیدا کرده است. من هم مراجعه کردم، هم به این اداره هم به موسسه کارورزی دانشگاه که تازه تأسیس شده بود و برای کار آزمایشی با حقوق بسیار کم سه ماهه به یک شرکت یا موسسه معرفی میکرد تا اگر خواستند بعدن به کارت ادامه بدهی. بعد از 2 هفته از هر دو نامه برایم آمد . در نامه اول نوشته شده بود که به " طرح اکتشاف بوکسیت و مواد آلوموسیلیکاته و بررسی امکان تولید آلومینا از منابع داخلی" در کوچه بیمه خیابان سپهبد قرنی مراجعه کنم. دومی را یادم نیست، ولی معلوم بود که اولی برایم مهمتر بود. آن روز تمام هم و غمم این بود که این بوکسیت و آلومینا چیه؟ و فکر می کردم درسهایم را خوب نخوانده ام که نمیدانم، در حالیکه من اصلا در درسهایم گرایش شیمی معدنی را انتخاب نکرده بودم و طبیعی بود که در موردشان ندانم. اما بهرحال به کتابخانه امیرکبیر رفتم و با مراجعه به دیکشنری فنی کمی با این دو واژه آشنا شدم. وقتی آقای مهندس شهریاری مجری طرح، که بعدها فهمیدم فارغالتحصیل دانشکده فنی و استاد معدن دانشگاه امیرکبیر است، با من مصاحبه کرد، خیلی سریع گفت از فردا می توانی بیایی. مرداد ماه بود و من باید امتحانات تجدیدی دبیرستان را برگزار می کردم. درخواست کردم از شهریور کار را شروع کنم و چند روزی را مرخصی بگیرم و قبول کرد و از اول شهریور در طرح مشغول شدم. وقتی اولین روز سر کار حاضر شدم گفت یادش رفته از من امتحان انگلیسی بگیرد و به من یک متن فنی انگلیسی داد که ترجمه کنم. جالبه که چون می دانستم انگلیسیم بسیار فراموش شده یک دیکشنری حیم هم با خودم برداشته بودم. گفتم می توانم از دیکشنری استفاده کنم. جواب مثبت داد و خوشبختانه من که درک مطلب انگلیسیم خوب بود ترجمه خوبی ارائه دادم و راضی بود.
به این ترتیب بود که من اول شهریور 1363 در طرح استخدام شدم. یکی از مزایای این طرح این بود که با وجود اینکه تابع وزارت معادن و فلزات آن زمان بود ولی تا حدودی مستقل عمل می کرد و به علت موقت بودن طرح شرایط گزینش و استخدام دولتی را نداشت، چیزی که من در جاهای دیگر دیده و نگرانش بودم.
استخدام در طرح آلومینا واقعا برای من در آن اوضاع یک معجزه بود. حقوق اولم 7500 تومان بود که بعد از 6 ماه به 9 هزار تومان تغییر پیدا کرد، حقوقی که چند ماه قبل دست نیافتنی می نمود. آقای شهریاری به من گفت: می خواهم تو یک «بوکسیتوومَن» بشی. ظاهرا در مجارستان شنیده بود که به متخصصان این صنعت «بوکسیتمَن» می گفتند. این صحبت خیلی به من اعتماد به نفس داد هم از نظر اینکه یک مهندس زن را معادل یک مهندس مرد به حساب آورده بود و هم اینکه چشم اندازی را برای کار من در آن تصویر می کرد. پس از مدتی که در شرکت به ترجمهی روشهای تولید آلومینا از یک کتاب انگلیسی منتشر شده توسط متخصصین مجار مشغول شدم به مرور با فرآیندهای معدنی و صنعت آلومینا آشنایی پیدا کردم. عمدهی همکاران من در آن شرکت زمین شناس یا مهندس معدن بودند . تنها دو مهندس شیمی بسیار سن و سال دار مامور از وزارت صنایع هم بودند که ظاهرن خود را در حد مدیر می دیدند و خیلی از آقای شهریاری حرف شنوی نداشتند و بیشتر وقتها بیکار در دفتر اختصاصیشان گپ می زدند. ولی من در سالن بزرگی بودم و همیشه درحال خواندن و نوشتن.
در این سالن روبروی من یک خانم زمین شناس کار می کرد و در اطراف تعدادی زمین شناس و مهندس معدن مرد که اغلب در ماموریت های اکتشافی بودند و سالن خیل وقتها خالی بود.
با توجه به تمام وقت کار کردنم، مارتیک پسرم را که 2 سال و نیمش شده بود، در یک مهد کودک بنام مهد کودک ماهرخ، در نزدیکی محل کار در خیابان اراک، ثبت نام کردم. مهد کودک خاص ارامنه در آن موقع وجود نداشت. پسرم اصلا فارسی حرف زدن بلد نبود و برای اینکه آنجا غریبی نکند یک سری کلمات ضروری فارسی و شعر یه توپ دارم قلقلیه را یاد داده بودم تا در اوایل ابزار ارتباط باشد. مارتیک تا یک ماه در موقع جدا شدن از من گریه می کرد و مرا هم غمگین به سر کار می فرستاد. بعد از یک هفته وقتی از گریه کردنش اظهار نگرانی کردم مربیش گفت : نه بابا وقتی میری اصلا ادامه نمیده تا میگیم یه توپ دارم قلقلیه رو بخون گریه اش قطع میشه و شروع میکنه به خوندن. این صحبت خیلی خوشحالم کرد . دیدم انگار مثل هم هستیم. من هم به محض اینکه وارد محیط کار می شدم و سلام علیک می کردم تاثرم فراموش می شد.
من معتقدم اتفاق در زندگی ما تاثیر زیادی دارد.
کارم در طرح آلومینا با یک اتفاق خوب همزمان بود و آن این بود که وزارت معادن وفلزات با سازمان یونیدو (سازمان توسعه صنعتی ملل متحد) قراردادی بست برای دریافت کمک های مهندسی در زمینه توسعه صنعت آلومینا در ایران. در واقع تا جایی که فهمیدم در آن زمان گویا رئیس سازمان یونیدو مجار بود و تلاش می کرد برای شرکتهای دولتی اروپای شرقی کار ایجاد کند و در این ارتباط مطالعه فنی اقتصادی تولید آلومینا از چند نوع سنگ به شرکتهای مجارستانی و روسی ارجاع شد، و ایران هم به عنوان عضوی از یونیدو توانست از این کمکهای فنی استفاده کند. البته مجری طرح در فعال شدن موضوع نقش زیادی داشت. در نتیجهی این اتفاق خوب و البته تلاش همکارانم برای شناسایی معادن سنگ مناسب و انجام تست و مطالعه فنی اقتصادی توسط شرکتهای خارجی طرح به خوبی پیشرفت کرد و البته با تاخیر زیاد با تصمیم نهایی وزارت معادن و فلزات آن زمان کارخانهی تولید آلومینای جاجرم احداث شد. خوشبختانه با دیدگاه مثبت مدیران اولیه و بعدی که در طرح بودند در مورد کار زنان، من و کارشناسان طرح توانستیم با شرکت در تستهای سنگ در خارج از کشور، شرکت در مذاکرات با کارشناسان خارجی ، دریافت اطلاعات و گزارشات بیشتر از آنها، و ارتباط با مهندسین آنجا هم دانشمان را در مورد فرآیند تولید آلومینا تکمیل کنیم، هم زبان انگلیسیمان را، و هم تجربه حضور در شهرهای زیبای اروپایی مثل بوداپست و سنت پترزبورگ و وین و... را در سالهای دهه ۶۰ داشته باشیم که بسیار شیرین و ارزشمند بود.
این روزها که جوانان ارمنی و ایرانی آمریکا و اروپا به تقلید از جوانان غربی برنامه ریزیهای مفصل انجام داده و مراسم عجیب و غریب و استثنایی را برای پیشنهاد ازدواج به زوجشان رو می کنند، مثل پیشنهاد ازدواج سر قله، در سفر خارج و کنار دریا، و یا اعلام درخواست ازدواج با پهپاد و...... به یاد پیشنهاد ازدواج روبرت به خودم میافتم.
درخواست ازدواج یا خواستگاری از من اگر بتوان اسمش را چنین گذاشت سال ۵۸ درطبقهی دوم اتوبوس دوطبقه راه آهن/ تجریش انجام شد. تصورش را بکنید خیلی هم بد نیست ها! یک اتوبوس دو طبقه قرمز یا سبز با صدای بوق و همهمه اطراف در خیابان ولیعصر که آن موقع هنوز نامش بین مصدق و ولیعصر در نوسان بود، و دختر و پسر جوانی در طبقه دوم خلوت اتوبوس در حال گفتگوی تقریبا درگوشی، البته به زبان ارمنی. صحبتها با وجود اینکه به زبان ارمنی است درگوشی است چون کلمات سیاسی گاه و بیگاه به فارسی ادا میشود. اتوبوس در ترافیک با سرعت کند درحال حرکت است و ترمزهای مداومش گاهی دخترو پسر را به جلو و عقب میکشاند. ظاهرا مسیر طولانی راه آهن تجریش مسیر خوبی برای بحثهای دو نفره است. در راه برگشت پسر مدتی ساکت است تا بالاخره به خودش فشار میآورد و پیشنهادش را مطرح میکند. پیشنهاد ازدواج بدون نشستن و زانو زدن که برای آنها مسخره به نظر میآید و بدون انگشتری وگل و هدیه و تنها با حرف و صحبت و بحث در مورد مناسب بودن یا نبودن این ازدواج میان دو جوان در میان شرم و سختی صحبت در مورد موضوع از طرف پسر و تعجب و گیجی و در عین حال خوشحالی دختر انجام میشود. پسر میگوید: « یه مسئلهای میخواستم بگم. سکوت. فکر می کنم خوبه ما با هم ازدواج کنیم. البته منظورم ازدواج مصلحتی نیست» دخترکه بیشتر و پیشتر انتظار ابراز علاقه داشته و نه پیشنهاد ازدواج می گوید: « آخه بدون عشق؟ اگه این مصلحتی نیست پس چیه» پسر میگوید: «علاقه که هست، عشق هم در رابطه نزدیک طولانی بوجود میاد. مگه پدر و مادرهای ما با عشق پیش از ازدواج شروع به زندگی با هم کردند» . دختر میگوید « ولی ما با پدر و مادرهامان زمین تا آسمان فرق داریم، من به عشق و روابط پیش از ازدواج اعتقاد دارم، چون برای یک زندگی طولانی باید از عشق و تفاهم از هر نظر مطمئن بود». پسر که از طرح روابط پیش از ازدواج توسط دختر خوشحال شده با آرامش بیشتری به صحبت ادامه میدهد و صحبتی طولانی بین آنها در بالای اتوبوس دو طبقه تا ایستگاه جمهوری شکل میگیرد. پیشنهاد ازدواج الکن پسر کمک میکند که ارتباط جدیتری آغاز شود.
ما با اینکه در انجمن نوجوانان آلیک دوست بودیم و گه گاه روبرت بعد از دانشجو شدن ما به منزلمان سر میزد، ولی پس از رفتن یکساله به انگلیس و برگشتنش بیشتر دیدارهایمان خارج از خانه انجام میشد. دوست دختر پسر به معنی ای که رایج بود نبودیم. حتی من در دوران آلیک شاهد بودم که روبرت بسیار علاقه مند بود با لاریس دوستم به پارتی برود و نزدیک شود و با لاریس کلی در موردش صحبت میکردیم و حتی در مورد سماجتش میخندیدیم، اما لاریس نهایتن دوست روبرت واهه را به دوست پسری انتخاب و با او ازدواج کرد. بعدها هم روبرت ظاهرا دوست دختر دیگری داشت که بعلت جدی شدن افکار و فعالیتهایش از او قطع ارتباط کرد. درهرصورت هردومان بعلت نزدیکی فکری از نظر ضد ناسیونالیست بودن و علاقه به مسائل اجتماعی وطن موجودمان ایران و نه ارمنستان همیشه علاقه مند به ارتباط با همدیگر بودیم. می توانم بگویم که من روبرت را خیلی دوست داشتم اما چندان به فکر ازدواج نبودم و حتی فکر می کردم احتمالا ازدواج نخواهم کرد، چون در جامعه ارمنی روشنفکر به معنایی که من دوست داشتم یعنی علاقه مند به مسائل جامعه ایران به جز روبرت نمیشناختم. و ازدواج با مسلمان مثلا دوستان یا در واقع یکی از پسران دانشکده نیز اصلا در برنامهام نبود. البته من هیچ وقت برایم ارمنی و مسلمان فرقی نداشت و حتی یکی از پسرهای دانشکده را به اندازه روبرت و شاید گاهی بیشتر دوست داشتم، اما فرهنگ ارامنه را که ازدواج با مسلمان یک واقعه تلخ و نافرجام و یک زخم در خانواده و جامعه محسوب میشد میشناختم و بهیچ وجه نمی خواستم مادرم را که بسیار دوست داشتم ناراحت کنم. جامعه ارمنی چندان برایم مهم نبود، اما می دانستم مادرم و خانواده ام درد بزرگی در زندگیشان خواهد بود اگر ازدواج من با غیرارمنی باشد.
فکر میکنم که درواقع من در زندگی در بسیاری موارد به گونه ای محافظه کار بودهام. چه در انتخاب رشته تحصیلی چه ازدواج، وچه بعنوان زن در جامعه مردانه کاری همیشه تفکرات خانواده و جامعه را درنظر داشته و از انقلابیگری به معنی خلاف کامل انتظارات جامعه عمل کردن پرهیز داشتهام، هرچند تمایلات قلبی و فکری خود را هم همیشه در درجه اول انتخابهایم قرار دادهام. گاهی در دوران دانشجویی که به انقلابی بودن فکر میکردم همیشه برادر زحمتکشم هم که کارگر جوشکار بود مد نظر داشتم و اینکه به چه شکل هم میتوانم به او در زندگی روزمره کمک کنم و هم برای تغییر و تحولی اساسی در خدمت کارگران چیزی که آن روزها فکر میکردم باشم. امری که سخت و همیشه با تناقضاتی همراه بود.
سال ۵۷ بود و بحث و و مجادله روی گرایشات سیاسی و اینکه ما چه نظراتی داریم و چه بایدکرد بحث روز محیطهای دانشگاهی و روشنفکری بود. من که در دانشکده با مطالعه اعلامیه ها و .. تقریبا با مشی چریکی مرزبندی کرده بودم و با حزب توده هم به خاطراز نظر خودم بی عملی شان بعد از سالهای ۳۲ و همینطور آشنایی نسبی با جامعه ارمنستان شوروی و سرکوب و تناقضاتش مرزبندی حسی داشتم . روبرت هم بعد از رسیدن به تناقضاتی در مشی چریکی به انگلیس سفر کرده بود تا مطالعه جدیتری بکند. با برگشت روبرت از انگلیس در اواسط ۵۷ ارتباط من و روبرت و قرارهای خیابانیمان بیشتر شد. کم کم بحثهای ما جدیتر شد و جلسات ما به منزل دوستان مجرد کشید و ارتباطات منظمتری پیدا کردیم. اما سال ۵۸ روبرت به بندرعباس رفت و من هم با رفقای دیگر به فعالیت در میان ارامنه محله عزیزخان که محل زندگیمان بود پرداختم. و نهایتاً بعد از اعلام برنامه ازدواج در گروه ، قصد ازدواجمان را یکماه قبل از ازدواج به خانواده اعلام کردیم تا امکان برنامه ریزی مفصل برای عروسی را از خانواده بگیریم و مراسم هرچه سادهتری داشته باشیم. خانواده همسرم که خیلی اهل انجام کلیه سنتها و غیره بودند شوکه شدند گفتند: مگه میشه؟ گفتیم: خوب یک مهمانی در خانه که کار زیادی نداره. ما هم که پولی نداریم جشن ازدواج بگیریم که پدر روبرت گفت : جشن عروسی که مال شما نیست که تصمیم بگیرید، جشن مال ماست. منظورش این بود که مال پدرومادرها و چون آنها به تمام جشنهای عروسی فامیلهایشان رفته اند، همهی آنها را هم باید دعوت کنند و جشنش را هم خودشان می گیرند. و از اینجا جدل و مذاکرات ما شروع شد. ازیک طرف نمی خواستیم برنجانیمشان و از طرف دیگر دوست نداشتیم جشن بزرگی بگیریم. بالاخره مذاکرات با پدر همسرم به 80 نفر مهمان در یک رستوران ختم شد. که در عمل فکر میکنم به ۱۲۰-۱۰۰ نفر رسید.
هفته بعد از اعلاممان یک خواستگاری بامزه صوری انجام شد تا از خانواده عروس جواب بگیرند ( درواقع خانواده ها فقط مجری بودند و نه تصمیم گیر. کلا هم در ارامنه مهریه و از این حرفها نیست. ) به مادرم که زن ساده ای بود تأکید کرده بودم که این مراسم آشنایی دو خانواده است و به محض اینکه آمدند به پدر و مادرش نگویی "خنامی" (خنامی در ارمنی به فامیلهای سببی منتج از ازدواج دو نفر می گویند). مادرم با دلخوری گفت: مگه من این قدر ساده ام که هیچی نشده بگم خنامی. این را نگفت اما به محض اینکه روبرت همراه خانواده از درآمد تو، رو کرد به خالهام و گفت خوب این هم داماد عزیزم! . ماجرای دورتند خواستگاری هم بامزه بود. برادرم وسط ماجرا یادش آمد که دوربینش فیلم ندارد و برای خرید رفت. در همین زمان مادرم رفت چای آورد و مادر روبرت که به خاطر وظیفه عنوان کردن موضوع معلوم بود بسیار نگران و عجول بود، گفت ما چای نمیخوریم تا جواب عروس را بگیریم ، من خندیدم و بلافاصله رد و بدل زیورالاتی که به عنوان برگه آورده بودند انجام شد و داشتیم به شادی بله برون میرقصیدیم که برادرم رسید!
بعد از این روز مهم! روبرت به بندرعباس برگشت و من تمامی مراسم خرید پارچه لباس نامزدی و عروسی، مهمانی معرفی ساقدوش، و کمک در تزیینات روز عقد و عروسی را .به تنهایی شرکت کردم.
الگوی لباس عروس را من دادم و بریدم و خواهرم دوخت ( چون اصرار داشتند دوختن لباس عروس توسط خود عروس خوش یمن نیست!) و خرج زیادی نداشت. برادرم عکاس بغل معازه اش را آورد که خودش پولش را داد و چند ماه بعد یک آلبوم کامل عروسی به ما تحویل داد . فیلم عکاسی هم ( 13 دقیقه فیلم 35 میلیمتری پروژکتوری ) بی خبر از ما توسط یکی از بستگان همسرم گرفته شد. مهمانها هم کادو پول در پاکت میآوردند (رسم میان ارامنه ) که معمولا مقدارش بسته به نزدیکی طرف است و با حساب کتاب قیمت هر نفر در رستوران به اضافه مقداری بابت کادو محاسبه می شود. آخر کار هم فکر کنم خرج یر به یر شد ولی از مقدارش خبر نداشتیم ( پول را یک نفر معتمد پدر داماد جمع می کند و ما کلا به پدر روبرت دادیم که خرج را به عهده گرفته بود).
داماد تا یک روز قبل از عروسی بندر عباس بود، بخاطر کارش، و روز بعد از ازدواج هم در یک روز گرم ماه شهریور سال 59 پرواز کردیم به بندرعباس ! و ماه عسلمان را در منزلی اجارهای با کمترین وسایل موجود شروع کردیم. شاید رمانتیک نیست ولی برای من جزو شیرینترین خاطرات زندگیم است.
این هم از ماجرای خواستگاری و ازدواج ما که الان ۴۶ سال از آن میگذرد . حاصلش دو پسر عزیز دوست داشتنی ، درکنارهم بودنهای پر از تلخی و شیرینی، و سرشار از تجربههای خرد و کلان زندگی مشترک .
و بالاخره عشق؟ آری و نه. آری به معنای یک رابطه با محبت و توجه و اعتماد دائم و همزیستی لذت بخش و شاید نه به معنای شیدایی که در سن جوانی انتظارش هست و خلاصه بسته به اینکه چه مفهومی از عشق در ذهنمان باشد.
بعد از ظهر روز 21 بهمن در دانشگاه بودم. نمیدانم چطور شد که با زهره یکی از دختران سال پایین همراه شدم . جلو دانشگاه شلوغ بود و کامیونهای ارتشی در رفت و آمد بودند. خبر رسید که حکومت نظامی ساعات منع عبور و مرور را جلو کشیده و قرار است با حضور در خیابان آن را لغو کنیم. به خانه زنگ زدم که منتظر من نباشید من امشب تا دیروقت دانشگاهم و بعدش هم می روم خانه دوستم . مادرم همیشه آدم خوش خیالی بود و نگران او نبودم، نگرانیم از برادرم بود. در واقع تنها برادرم بود که اینجور مواقع به من تحکم و از کارهایی منع میکرد. نگران سیاسی شدن من بود. هم او بود که یکبار با تحکم جلو کوه رفتن مرا گرفت و دعوایی حسابی بین ما پیش آمد. با این که خودش هم با انجمن آرارات کوه می رفت و مرا هم تشویق به رفتن می کرد ولی می گفت کوه دانشکده بوی سیاسی میدهد. من هم می گفتم با کوه نرفتن مرا نمی توانی عوض کنی. اهل جدی صحبت کردن نبود و همیشه بحثها را با شوخی و مسخره بازی تمام می کرد ولی در زمانهایی حسابی توپ و تشر می زد.
اکثر دانشجویان دانشکده ضد شاه و عمدتاً چپ بودند و من و دوستانم هم که گرایشات چپ داشتیم در بسیاری از راه پیماییهای بزرگ اعلام شده از طرف گروه ها که به نظرمان جنبه ضد شاه و ضد دیکتاتوری داشت شرکت می کردیم. هرچند به مرور متوجه می شدیم که جنبه مذهبی کم کم بشکل تحمیلی درمیاید و گروه های حزب اللهی از هر گونه شعار متفاوت جلوگیری می کردند. مثلا برای راه پیمایی عاشورا گفتند بهتر است روسری سر کنیم. من و دوستم هم با دستمالهای کوچک که وقتی می بستیم به تل سر بیشتر شبیه بود تا روسری شرکت کردیم. چه اشتباهی! ما فکر میکردیم این یک جور احترام متقابل به مذهبیها و به خصوص طالقانی است.
بگذریم، جلو دانشگاه گروه های کوچک به شعاردادن و تعقیب و گریز مشغول بودند . ما هم به آنها پیوستیم . کم کم شروع کردند جلو سردر دانشگاه سنگر درست کردن. ما هم به سنگرسازان پیوستیم. داشتم به کناریم که قیافه کارگری داشت نگاه می کردم که یکباره دیدم برادرم کمی دورتر در حال سنگر درست کردن است! او هم مرا دید. هم ترسیدم و هم خوشحال شدم . آخرین کسی بود که فکر می کردم در اینجا ببینم ولی هیچ حرفی بینمان رد و بدل نشد. همه چیز به نظرم عجیب می آمد . آدمها عکس العملهای عجیبی که انتظارش را نداشتیم در این روزها نشان می دادند و برادرم یکی از آنها بود. یک بار هم در «مرگ بر شاه» گفتنها که بعضی شبها بالای پشت بام انجام میشد و البته من هیچ وقت شرکت نمی کردم آنقدر عصبی و هیجانی شد که آمد در حیاطمان «مرگ بر شاه» گفت.
در تعقیب و گریزهای تهدیدهای سربازان دوستم را گم کردم. برادرم را هم همینطور. فیکساتور رنگم را از کیف در آوردم و شروع کردم به شعار نویسی روی دیوار. البته در آن اوضاع شعارنویسی خیلی آسان بود. اوضاع هرکی هرکی بود. در رفت و آمدهای ماشینها بعضی ها خبر دادند که انقلابیون به پادگان افسریه حمله کرده اند تا به همافران که درحال مبارزه هستند کمک کنند و ماشینهایی به آن سمت می رفتند. نمیدانم با کی سوار پشت یک وانت شدم که به سمت افسریه می رفت. در راه همه جا مردم در خیابان بودند و یک حالت جشن و درگیری و عزا توامان در جریان بود. آدمهایی با بسته های پنبه و ملافه سفید و ماشینهایی با بوق ممتد اضطراری در حرکت بودند ، صدای هلیکوپترها قطع نمیشد و شعار "بگو مرگ بر شاه" گاه با نگرانی و گاه با خنده و هیجان و رقص و گاهی ویراژ موتورسواران اسلحه به دست و صدای تیراندازی از دور به گوش میرسید. گیج از مجموعه تحولات نظارهگر حرکت مردان و زنان و جوانان و خبرهایی که می رسید بودیم. انگار لازم بود که در این روز همه نظاره گر ماجرا باشیم و در حالت آماده باش. خیلی ها میگفتند که خیابان را نباید خالی کرد که مثل کودتای ۲۸ مرداد یک وقت دست کودتاچیها نیفتد . خبرها حاکی از تسخیر پادگان افسریه توسط نیروهای انقلابی بود. ساعاتی هم به گونه ای با سرگردانی و با تماشا و بحث و خبرگیری گذشت. سپیده زده بود که گرسنه به طرف خانه به حرکت در آمدم. دیگر شکست حکومت نظامی مسجل بود. ما هم که وظیفه مان را برای حضور و شکستن حکومت نظامی انجام داده و تمام شب را در خیابان گذرانده بودیم.
در خیابان سوم اسفند ناگهان با صدای ترمز و بوق ممتد یک جیپ آهوی ارتشی که جلو من ایستاد متوقف شدم. برادرم بود. پیاده شد . کلاه خود به سر و یک اسلحه ژس به دست ! و خنده ای بی امان . من هم حسابی خندهام گرفته بود. نمیدانم وزارت جنگ یا کدام ارگان ارتشی را مردم تصرف کرده بودندو هرکسی از غنائم چیزی بدست آورده بود . عده زیادی را با اسلحه و کلاه خود و انواع وسائل ارتشی در حال خنده و شوخی در خیابان دیدیم. با برادرم با ماشین ارتشی به طرف خانه راه افتادیم! من به اسلحه ژس نگاه کردم و دوباره خندیدم.پرسید به چی می خندی . چیزی نگفتم. یاد فیکساتور رنگم افتاده بودم که لای حوله کوچکی می پیچیدم تا برادرم نبیند. خسته و کوفته به خانه رسیدم. فکر کنم بعد از ظهر بود که بالاخره بطور رسمی خبر شکست رژیم شاه و اعلام پیروزی انقلاب از رادیو و بعد تلویزیون پخش شد.
هنوز تازه سال دوم دانشکده را تمام کرده بودیم که با دوستان تصمیم گرفتیم به کارآموزی برویم. درواقع رفتن به کارآموزی بدون گذراندن درسهای تخصصی رشتهمان یعنی مهندسی شیمی کمی بی موقع بود، ولی هدف ما بیشتر وقت گذراندن با هم در تابستان در عین آشنایی با کارمان بود، و جالب بود که دانشکده هم مانعی در این مسئله نمی دید. ما در رشتههای مهندسی دو بار، هربار به مدت حداقل یکماه باید به کارآموزی می رفتیم. آن سال کارآموزی زیادی از طرف شرکتها و کارخانجات برای دانشکده فنی عرضه شده بود. فهرست کارآموزیها را با مشخصات کامل در یک جلسه برای دانشجویان هر رشته عرضه می کردند و هرکس می توانست تقاضایش را برای موسسه موردنظرش اعلام کند. در صورت تعداد زیاد برای یک عنوان، قرعه کشی انجام می شد. نماینده کلاس ما حمید مظفریان فهرست محلهای کارآموزی را روی تخته سیاه نوشته و نام انتخاب کنندگان را کنارش مینوشت.
مظفریان تازه نماینده کلاسمان شده بود. کلاس ما یعنی شیمی ورودی سال 52 با ۱۱ نفر دختر در ۳۵ نفر کل کلاس، کلاسی متمایز بود.در اغلب کلاسها تنها 2 یا 3 دختر در میان 35 تا 70 نفر افراد کلاس بودند. به خاطر همین هم شوخی هایی در دانشکده بین پسرها رایج شده بود که نمره امتحان ما دخترها در سه دوم ضرب شده است. بعضی افراد متعصب هم بودند که آن را جدی می گرفتند چون ورود دختران در این رشته ها را منطقی نمی دانستند. البته رشته شیمی همیشه نسبت به دیگر رشته های دانشکده دختر بیشتری داشت . انگار مهندسی شیمی با شیمی علوم که بیشتر کار آزمایشگاهی بود اشتباه گرفته می شد. درحالیکه رشته ما یعنی مهندسی شیمی بیشتر به مکانیک شبیه بود و عمده درسهای ما هم در زمینه مکانیک سیالات و پدیده های انتقال مواد و تجهیزات و واحدهای فرآوری مواد بود. شاید هم شیمی را به آشپزی نزدیک می دیدند چون حتی دردوره ای بعد از انقلاب مقرر شد که از گرایشهای مختلف مهندسی شیمی، شیمی غذایی برای دختران مجاز است و مثلا پتروشیمی نه. انگار تصمیم گیران فکر می کردند شیمی غذایی در آشپزخانه انجام می شود.
آن سال ذوب آهن اصفهان تعداد زیادی کارآموز برای رشته های تخصصی مختلف قبول می کرد. برخلاف بعضی شرکتها حقوق نمی داد ولی مسکن فراهم بود. ما 4 نفر از رشته شیمی و یک نفر از رشته برق همسال باهم برای کارآموزی ذوب آهن ثبت نام کردیم و خوشبختانه بدون قرعه کشی پذیرفته شدیم. هدف ما از با هم رفتن به کارآموزی بسیار ساده بود. می خواستیم مدتی با هم خوش باشیم، امکان سفر به یک شهر و گردش دور و اطراف آن را پیدا کنیم و در ضمن با یک کارخانه که به رشته مان می خورد آشنا شویم.
اگر چه هیچکدام درست و حسابی از وضعیت هم خبر نداشتیم ولی می دانستیم که هزینه کردن برایمان دشوار است پس از همان اول مقرر شد که باید کم خرج کنیم. و این سرلوحه مان در تمام سفر شد.
اولین روز که با قطار به اصفهان و بعد به ذوب آهن مراجعه کردیم به ما گفتند ساختمانی که برای اسکان ما در نظر گرفته شده آماده نیست پس یک شب در مهدکودک سکونتگاه کارکنان باید مستقر شویم. و چه موضوعی بهتر از این می توانست باشد که اولین شب برنامه کارآموزی ما را به افتتاحیهای با خنده و هرهر و کرکر و نمایشهای کودکانه تبدیل کند.
فردای آن روز به کارخانه مراجعه کردیم و فهمیدیم که چهار نفر شیمی در بخش کک سازی و کارخانه های شیمیایی گازهای بازیافتی از آن آموزش خواهیم دید.
شب هم یک ساختمان یک طبقه ۴ اطاقه دو تخته در اختیار ما گذاشتند. تقسیم ۴ اطاق دوتخته بین ۵ نفر خودش موضوعی بود که مدتها ما را مشغول کرد. و البته تا آخر هم هیچ وقت اطاقها درست حسابی تفکیک نشد.
در چند روز اول در کارخانه یک مهندس شیمی که رئیس بخش شیمیایی بود ، از اول خط تولید واحدهای انبار و سنگ شکنی و آگلومراسیون سنگ آهن و واحد کک سازی و واحد های بنزن و تولوئن و اسید سولفوریک بازیافتی را به ما نشان داد. بعد از آن ما باید خط تولید را خودمان دنبال کرده و به بخش ها مراجعه و اطلاعات بیشتر را کسب می کردیم.
جالب است که بعدها همین کارآموزی برای من از نظر آشنا بودن اولیه با صنایع معدنی که بطور اتفاقی در آن زمینه کار کردن را شروع کردم بسیار آموزنده و مفید از آب درآمد.
با توجه به شلوغی مسیر لوله کشیهای مستقر در ارتفاع در کارخانه ،برنامهی ما در روزهای هفته دنبال کردن خطوط گاز و مایع روی سازه ها ،که پایپ رک نامیده میشود ، و کشیدن نمودار مسیر فرآیند بود، که با سرهای رو به بالا و در گیج و واگیج شلوغی لوله ها انجام میشد. روزهای اول حسابی گردن درد گرفتیم ولی کارمان را واقعا جدی گرفته بودیم. البته با شیطنتهای اجتناب ناپذیر آن سن گروه چهارنفرهی ما همیشه توجه کارگران و سرپرستان واحد را جلب می کرد و با پوزخندهایی ما را همراهی می کردند. کارخانه ای کاملاً مردانه با چهار دختر ۲۰-19 ساله عمدتاً ریزه میزه با بلوز شلوارهای گشاد و سرگردان در میان واحدها با دفترهای یادداشت و سرها به هوا و کلاه های ایمنی که مرتبا میافتاد ، از بس برای سر ما بزرگ و سنگین بودند، و مچ گیریهای از هم دیگر و خنده و ریسه رفتنهای مداوم، تصویر جالبی است از خاطرات آن روزها که متاسفانه هیچ کداممان دوربینی برای ثبت آنها نداشتیم.
با توجه به اینکه هیچکداممان اصفهان و دور و اطراف آن را ندیده بودیم بعد ازپایان کار روزانه رفتن به اصفهان و آخر هفته ها دیدن روستاها و شهرهای اطراف از تفریحات فراموش نشدنی ما در آن روزها بود.
تنها یکی از چهارنفرمان مذهبی بود و روسری درست حسابی سر می کرد. ولی موقعی که به روستاها می رفتیم در محلهایی که به نظرمان خیلی سنتی می آمد بقیهمان گه گاه یک دستمالهای کوچک و خنده داری به عنوان پوشش سر می کردیم که به تل سر بیشتر شبیه بود تا روسری. این روسریها البته برای مسیرهای سفر که خیلی وقتها در پشت وانت بودیم در مقابل باد بسیار مفید بودند.
الآن که فکر میکنم میبینم چقدر این مذهب دوستمان نرم و درونی بود . هیچ وقت نه مزاحم ما شد نه تحمیلی به ما . طوری که گاهی حتی مذهبی بودن او را فراموش میکردیم.
سرلوحهی کم خرج کردن ما کم کم در گروه مسئله ساز می شد.
انگار هر کسی داشت از دیگری در این مسئله جلو می زد و جوی حاکم می شد که بستنی خواستن یک تجمل نابخشودنی می نمود. چندین مورد از این موضوع یادمه که درخود سفر و بعدها حسابی به آن می خندیدیم.
یکبار ۵ نفری در شهر اصفهان بودیم و برای شام فکر کردیم کباب جگر بخوریم. بعد از اینکه قیمت کردیم و کلی با هم مشاوره و تجزیه تحلیل یکی نتیجه را اعلام کرد آقا ۱۰ سیخ کباب بدید. یارو یه نگاهی به ما کرد و سیخها را گذاشت. بعد از چند دقیقه یک آدم چاق و تپل آمد گفت اسمال آقا ۱۰ سیخ کباب بزار که خیلی گشنمه. ما بهم نگاه کردیم و از خنده روده بر شدیم.
نان تازه را به قدری می خریدیم که همیشه با حسرت آخرین لقمه را می خوردیم. میوه ها را از میان ارزانترین میوه ها انتخاب می کردیم. یکبار انگورهای خیلی ارزانی خریدیم که کمی له شده بودند .و شام خوشحال از خریدمان خیلی خوردیم و آن قدر خندیدیم که به این نتیجه رسیدیم انگورها حتما تخمیر شده بودند.
یک بار هم من و یکی از دوستان تنها در شهر بودیم و در گرما به خودمان جرئت دادیم و دو تا نوشابه با پول خودمان خوردیم . و تا مدتها با ایما اشاره و خنده از آن یاد می کردیم تا بالاخره جرئت کردیم به «جرممان» اعتراف کنیم.
آشپزیهایمان هم خنده دار بود و بیشتر به آزمایشات شیمیایی شبیه بود تا غذا درست کردن. برای هر مادهای نظرات اندازه ها را متوسط گیری می کردیم و می ریختیم. گاهی هم یکی خودش را خیلی با تجربه نشان می داد و اندازه های او مورد استفاده قرار می گرفت.
یادمه یک روز پورهی سیب زمینی درست کردیم. ۵ تا سیب زمینی کوچک پختیم و کوبیدیم و برای اندازه شیر یکی با اطمینان گفت ۵ لیوان شیر. یه شیشه شیر داشتیم خالی کردیم و ساعتها صبر می کردیم حریرهی ما شکل پوره نمی گرفت .
اما آنچه خیلی ارزنده بود نهایتا صمیمیت و بی غل و غشی گروه بود. در این سفر برای اولین بار به گلپایگان و خوانسار و داران و شهرکرد سفر کردیم . در یکی از سفرها بعلت نرسیدن به آخرین ماشین برگشتی به اصفهان مجبور شدیم در اطاق کوچک یک مسافرخانه بسیار کثیف شب را بگذرانیم که حسابی خاطره ساز شد. در باغها و دشتها باهم گشتیم و لذت بردیم. دشتهای اطراف اصفهان آن موقع پر از زمینهای تحت کشت برنج و گندم بود که حسابی سبز و طلایی بودند. و باغات اطراف پر از سیب و گلابی و میوه جات. و ما که حسابی دلمان برای سیب و گلابی خوردن لک زده بود و در باغها دلی از عزا درمیآوردیم با روبرو شدن با باغبان بیل به دست حسابی پا به فرار می گذاشتیم و محض خنده می گفتیم : خانم مهندسا وایسین بابا خجالت داره.
یکبار که به یکی از باغات سرک می کشیدیم دیدیم تاب و سرسره و الاکلنگ دارد فهمیدیم پارک کارکنان ذوب آهن است. از گوشهی حصار که باز بود وارد آن شدیم و شروع کردیم به تاب بازی و الاکنگ کردن. در همین موقع نگهبانی سر رسید و شروع کرد به پرس و جو. خنده دار این بود که دوستانمان که روی الاکلنگ بودند همزمان با بالا و پایین رفتن جواب سوالها را می دادند و کلهی نگهبان مرتب بالا و پایین می رفت. و ما بودیم و خندهی بی مهابای اون روزها. گفتیم کارآموز ذوب آهن هستیم ولی هیچ کارتی نداشتیم. نگهبان که از کله گرداندن خسته شده بود من را به باجهی نگهبانی برد تا توضیح دهم. خودش تلفن را برداشته بود و کسب اجازه می کرد که: آقا ۵ نفر زن آمده اند می خواهند توی پارک تاب بازی کنند! و من توضیح می دادم که کارآموز ذوب آهن. خلاصه کسب اجازه شد و به خیر گذشت و ما ۵ زن! توانستیم با خیال راحت تاب بازی کنیم!
اتفاق دیگری که یادش با تلخی همراه است خاطرهی مربوط به فاطمه خشند، سال بالایی ما در رشته برق بود، که برای کارآموزی ثبت نام کرده ولی نیامده بود. یک روز خانواده ای شامل چند خانم چادری با چند بچه به واحد ما آمدند و سراغ فاطی را گرفتند. و ما که روحمان از رفتن فاطی به اردوی طولانی کوه بدون اجازه از خانواده و عنوان کردن کارآموزی بجای آن بی خبر بود به من و من افتادیم که چه جواب بدهیم و رازش برملا شد. فاطی در سال ۶۰ دستگیر و اعدام شد. چهرهی نگران مادرش در اصفهان هیچ گاه از خاطرم نمیرود.
بودن ما در اصفهان فرصتی فراهم کرد که مادرم هم بعد از شاید ۴۰ سال به اصفهان سفر کند و از فامیلهای خود دیداری داشته باشد. درواقع آن روزها در کارآموزی نامه هم بین ما رد و بدل می شد. و در یکی از نامه ها من نوشتم ما جا زیاد داریم و مادرم می تواند مدتی پیش ما باشد و به دیدار فامیل برود. برادرم که همیشه در اقدام و عملی کردن هرکاری خیلی سریع بود چند روز بعد مادرم را فرستاد و در پارکینگ اتوبوسهای بین شهری او را تحویل گرفتم.
پیاده روی دور خانهی ما در واحد که پر از گل و گلکاری بود و مادرم را به یاد خانه های آبادان می انداخت برایش بسیار لذت بخش بود و دیدن مجدد اصفهان و خیابان نظر و جلفا که جوانیش در آنجا سپری شده بود و سر زدن به فامیلهای پدری و مادریش هم بسیار خوش آیند. کلا این سفر سفری خوش برای مادرم شد که در عمرش مسافرت تفریحی نرفته بود.
پس از پایان کارآموزی و برگشت به تهران آماده سازی و تحویل گزارش کارآموزی هم خودش فرآیند خنده داری داشت. ما ۴ نفر شیمی در کتابخانه می نشستیم و بر اساس یادداشتهایمان و نمودارهایی که کشیده بودیم گزارش کارآموزی را ۴ نفره مینوشتیم یعنی ۴ نفر نظر می دادند و یکی به نوشته در میآورد که من بودم. تطابق دادن یادداشتها و برطرف کردن تناقضات و اختلافها و کشیدن نمودار نهایی بخش های فرآیند خودش کلی بحث و جدل و خنده همراه داشت که ما در سکوت کتابخانه با مصیبت پیش می بردیم.
کارآموزی ذوب آهن اصفهان یکی از پربارترین سفرهای من بود که در کار و زندگی برای من بسیار مفید واقع شد. در برگشت از سفر هم با سیاست ریاضت اقتصادی که عملی شد هنوز پول کافی برای خرج کردن در تهران برایمان باقی ماند، هرچند یادآوریش همیشه با حسرت و خنده هردو همراه است.
نتیجه ی سفر هم نه تنها تجارب فنی و تفریحات خوشی بود که حاصل شد و خاطرات شیرینی که باقی ماند بلکه یک «بسیار خوب» هم از گزارش کارآموزی دریافت کردیم که در ریزنمراتمان ثبت شد.
با مینو صبح زود برای پانچ برنامهی کامپیوتریمان به ساختمان کامپیوتر میرویم . قرار شده تا ساعت ۱۰ کارمان را تمام کنیم تا به کلاس استاتیکمان برسیم .
طبق معمول مینو حال و حول همه چیزی دارد جز درس . میگوید: یعنی میگی یه چای نخوریم؟ بابا تریا سر راه داره دعوتمون می کنه ها. به به! ببین چه ترانه ای هم گذاشتند. و با صدای گرمش میخواند: امید جانم ز سفر باز آمد، شکر دهانم زسفر باز آمد. اول صبح بزار یک کم چشمامون باز شه که اشتباه پانچ نکنیم.
راست میگوید. هربار بعد از پانج برنامهمان و تحویل باید یک هفته صبر کنیم و بعد از یک هفته بستهی کارتهای پانچ شدهمان را تحویلمان میدهند با چندین علامت سینتکس ناقابل، به نشانهی اشتباه ، توی یه گوشهی یه کارت ناقابلتر که باید تصحیحش کنیم، و دوباره یک هفته منتظر بشویم ببینیم بالاخره برنامهمان مثلا بزرگترین عدد از فهرست را پیدا کرد یا نه؟بقول مینو: بابا مگه کوری نمی بینی کدوم بزرگتره ؟
به تریا که زیر ساختمان کامپیوترواقع شده رسیدیم. مینو راهش را کج میکند. من هم مثل همیشه همراه میشوم. هیچ چیز شیرینتر از بودن با مینو و حرفها و طنز شیرینش نیست.
اول صبح تریا شلوغ است. از کنار چند دانشجوی پسر که میزی را اشتغال کرده اند میگذریم. بالطبع نگاه گذرایی به ما میاندازند. مینو میگوید : اِ ، شطرنج که شروع شده. شطرنج اصطلاحیست که مینو درست کرده برای حرکات ما دختران در دانشکده . چون تعداد ما کم و توجه به ما زیاد است حرکاتمان را برای اینکه برخوردهای «مناسب » محسوب بشود باید بسیار حساب شده برداریم و گرنه زود مات میشویم. مثل رفتن به پاتیناژ پیشنهادی دانشگاه که مجبور شدیم بعد از یکبار رفتن و خوش گذراندن و خنده و مسخره بازی ، از آن منصرف شویم، چون به یکی از دخترها پیغام دادند که پاتیناژ وسیله منحرف کردن دانشکده از جو جدی غالب و تحریم است . چندین بار به من و مینو غیرمستقیم پیغام رسانده اند که اینها زیاد میخندند. پس باید مواظب حرکاتمان باشیم!
مینو در بیان احساساتش خیلی راحت است و این هم شاید خطا محسوب شود. مثلاً بلند میگوید : آخ آخ آخ، هیچی مثل چای و شیرینی پونچیک با موزیک مرضیه نمیچسبه. و ادای جدی بودن درمیآورد. و من ریز ریز میخندم. واقعا با دوتا چای و پونچیک پودر شکری حال میکنیم. مینو کماکان حواسش به شطرنج نیست و زیرلب با ترانهی دلکش همصدایی میکند.
از تریا که درمیآییم اعلان دستنوشته ای بر دیوار می بینیم با مضمون ساعت ۱۰ اطاق رئیس . البته به همین کوتاهی. نه اعلام کننده مشخص است و نه دلیل جمع شدن. خیلیها حدس میزنند که دلیلش دستگیری یکی از پسرهای دانشکده باشد. معمولا مدتی در حد چند ماه که از پسرهای فعال کوه یا فعالیتهای فوق برنامه خبری نبود، یا اسمش در خبر کشته شدن در درگیری مسلحانه در میآمد یا شایعه دستگیری.
روزی راکه خبر دستگیری و کشته شدن منصور فرشیدی، از همین فعالین، را در روزنامه خواندم هیچ وقت فراموش نمیکنم. منصور فرشیدی یکی از کوهنوردان فعال دانشکده بود. با موهای قهوهای روشن کوتاه و کاپشنی کرم تیره که همیشه دست در جیبهایش داشت و با عینکی تیره که به نظرم خیلی جلب توجهمیکرد. من شک نداشتم که حتما چریک است و شاید حتی اسلحه هم زیر کاپشنش دارد، که به نظر سادهلوحانه میآمد ، آنهم در دانشکده. در تظاهرات و شعاردهیهای کوتاه سرسرا با یک لحظه نگاه کردن هم قابل تشخیص بود. در کوه همیشه لبخند ملایمی داشت و احساس میکردی آدم مهربانی باشد، هرچند هیچوقت حرف زدنش را یادم نیست ، خواندن آوازش را چرا. از نظر ما که تمایلات چپ داشتیم سمپاتیک بود، هرچند من حداقل خودم را نمیتوانستم در آینده درجرگه یک چریک ببینم. گاهی با مینو در مورد نظراتمان صحبت میکردیم. یادم هست که من با وجود اینکه اعلامیه خواندن و کوه رفتن با دانشکده را دوست داشتم ولی میگفتم من در خودم توانایی اعلامیه پخش کردن میبینم ولی کشتن یک نفر اصلا. به همین سادگی. به مطالعه علاقه داشتیم و دوره ای به همراه مینو به کلاسهای نظامهای اقتصادی دکتر نعمانی در دانشکده اقتصاد میرفتیم و کتابهای مجاز با گرایشات چپ مثل چگونه انسان غول شد و..ادبیات جدی را میخواندیم ولی تا روشن شدن خط و خطوط سیاسی در جریان چپ و پختگی نسبی خودمان هنوز خیلی راه بود و ما هم با این خنده ها و رفتارمان احتمالا مورد اعتماد فعالین نبودیم تا کتاب یا جزوهای به ما بدهند.
خواندن خبرکشته شدن منصور فرشیدی در روزنامه اولین مواجهه من با کشته شدن یک فعال سیاسی آنهم آشنا بود و ناگهان بدون مقدمه با صدای بلند به گریه کردن افتادم. چیزی که برای مادرم عجیب بود. من با مادرم در خانه تنها بودم، چه خوب که برادرم نبود.گفتم که خبر کشته شدن یکی از همدانشکدهایها را خواندهام، اما توضیحی در مورد نوع کشته شدنش ندادم و فکر کرد تصادف کرده. بغض عجیبی داشتم که نتوانستم کنترل کنم. و چه تلخ که بعدها، بعد از انقلاب، خواندم که به پدر و مادرش، قبل یا بعد از اطلاعیه روزنامه ،خبر رسانده بودند که منصور مجروح شده و نه کشته و در زندانی در قزوین است و مدتها پدرومادرش نامه نگاری و مراجعه به مراجع داشتند و هیچوقت خبر درست و حسابی از او دریافت نکردند.
خوب، انگار برنامه ساعت ۱۰ مان به جای کلاس رفتن سرزدن به اطاق رئیس خواهد بود، هرچند خیلی وقتها طولی نمیکشد که بعد از طرح مسئله و جواب رئیس دانشجویی شروع به فحش به رئیس دانشکده کند و ما با نوعی شرمندگی صحنه را ترک کنیم. آخه فحشها واقعا زشت و بیمقدمه است.
به اطاق کامپیوتر یا درواقع ساختمان کامپیوتر میرویم و شروع به پانچ برنامههامان روی کارتهای کامپیوتر میکنیم. به مینو میگم : میدونی بچگی با این کارتهای پانچ شده که از زباله حسابداری شرکت نفت گیرمون میومد ورق بازی درست میکردیم. میگه : عجب بدبختایی بودید شما و میخنده. من هم میخندم. با دوستان دانشکده تنها جایی است که میتوانم براحتی از بچگیم آن طور که بود حرف بزنم. بالاخره پانچ کردنمان بعد از بارها چک کردن و تصحیح به آخر میرسد و کارتها را میدهیم به متصدی برای اجرای برنامه در نوبت خالی.
هنوز وقت تا ساعت ۱۰ هست. به قرائتخانه میرویم و روی میزی مینشینیم که چند دختر سال بالایی نشستهاند. در قرائتخانه یک عده درس میخوانند و عدهای با صدای پایین گپ میزنند. فرصت خوبی برای ماست برای آشنا شدن با دخترهای سال بالا. آنها کمتر اهل فعالیتهای فوق برنامه هستند و بیشتر اهل درس خواندن .ترم قبل را به خاطر اعتصابات برای جلوگیری از انتقال رشته برق به ساختمانی درامیرآباد از دست دادهایم و بیشتر از این موضوع ناراحت هستند و تمایل به اتمام زودتر دانشکده و ورود به بازار کار دارند. اما ما که تازه اول کار است و سال پایینیم هنوز زمان زیادی درپیش داریم، به خاطر اینکه درسها تکراری است کمی تنبل شدهایم و چندان به پایان کار فکر نمیکنیم.
صدای «هیسس» بلند میشود و عدهای برای رفتن به اطاق رئیس راه میافتند. معلوم میشود ساعت ۱۰ شده. ما هم راهی میشویم. معلوم میشود حدسمان درست است. برای آزادی دانشجوی دستگیر شده از میری رئیس دانشکده اقدام و پشتیبانی میخواهند. تعجب میکنم که با وجود داد و بیداد دانشجویان و گاهی فحاشی آنها چقدرآرام جواب میدهد و پیگیریهایش را عنوان میکند. البته همه میدانیم که اگر مسائل خارج از دانشکده در پروندهی دانشجوی دستگیر شده باشد کاری ازدستش ساخته نیست. جلسه زود تمام میشود و ما به کلاس استاتیک که در یکی ازکلاسهای بزرگ دانشکده تشکیل میشود میرویم. این کلاسها ۱۰۰ تا ۲۰۰ نفره و برای درسهای عمومی و پایه مهندسی هستند. باکف شیب دارشان براحتی حتی در آخر کلاس بر تخته سیاه دوتایی کلاس مسلط هستی. خیلی راحت وسط کلاس وارد میشویم. نه اجازهای و نه سلام علیکی. در گوشه ای مینشینیم که اگر خیلی خسته کننده بود بزنیم بیرون. البته با حضور درکلاس، درسها خیلی راحتتر هضم میشود ولی تحمل گوشسپاری به مباحث فنی هم به تلاش زیادی نیاز دارد، به خصوص که گرسنه باشی. بالاخره کلاس تمام میشود و برنامه دلپذیر ناهار درسلف سرویس در پیش.
وارد سلف با همهمهی دلنشینش میشویم. طبق معمول آن ساعت حسابی شلوغ است و با سینی آش و غذا به زحمت دو جای خالی پشت میزی که دخترها نشستهاند پیدا میکنیم. آش سلف را خیلی دوست دارم. هرروزیک نوع آش داریم، رشته یا شله یا سوپ و.. درهرحال با رنگ زرد زردچوبهای یا نارنجی گوجهای و طعم ترش کشک یا رب گوجه فرنگی حسابی اشتهاآور است. صحبتها تقریبا درگوشی و راجع به یکی از دخترهاست که حامله است و امروز نیامده. درمورد چندماهه بودن حاملگیش نظرات مختلف است و معلوم میشود که هنوز خیلی مانده تا زایمانش. این دومین حاملگی درمیان همکلاسیهای ماست اولی عاطفه بود که چند هفته پیش زایمان کرد. مینو میگوید: بابا اینا چه جور هم درس میخونن هم بچه میزان ؟ عجب غولایی هستن!یکی از دخترها میگوید: وقتش که شد میفهمی. مینو هم که : عمرا من بفهمم. همه میخندیم.
کلاس بعدی ساعت ۳ است و وقت زیاد داریم. با تعدادی از دخترهای همدوره کمی دور مسجد دانشگاه پیاده روی می کنیم و گپ میزنیم. راجع به پسرهایی حرف میزنند که من نمیشناسم. خوب که خسته شدیم چند نفری میرویم یک ربع در نمازخانه دختران در مسجد دراز میکشیم.
کلاسها به خصوص آنالیز که همان ریاضی پیشرفته است به تمرکز زیادی نیاز دارد. بهرحال کلاس بعد از ظهرهم تمام میشود و من و مینو پیاده از خیابان شاهرضا راهی چهارراه کالج میشویم که جای پیچیدن من به پایین است و اغلب صحبتها که گل افتاده به اصرار مینو تا میدان فردوسی همراه او میروم و راهم را طولانی میکنم تا بیشتر با او باشم. از همه چیز صحبت میکنیم و به همه چیز میخندیم. و بالاخره جدا میشویم تا فردا.